X
تبلیغات
فرهنگی ، تاریخی ، ادبی
 
فرهنگی ، تاریخی ، ادبی
 
 
فرهنگی ، تاریخی ، ادبی
 
گفتاری در باب ایل آغاجری


نوشته : مهدی خادمیان


ایل آغاجری ازایلات لرزبان ساکن درجنوب غرب ایران است.این ایل درتقسیم بندی های تاریخی

شاخه ای ازایلات کهگیلویه اززیر مجموعه لربزرگ است.(لربزرگ شامل لرهای بختیاری,کهگیلویه

 وممسنی است).پراکندگی این ایل عمدتا دراستان خوزستان می باشد اما قسمتی ازطوایف آن به

صورت پراکنده یازیرمجموعه ایلات دیگردراستانهای فارس وکهگیلویه وبویراحمد ساکن شده اند.

تیره های کنونی ایل آغاجری به شرح زیراست:

1-تیله کوهی 2-جامه بزرگی 3-جغتایی 4-قره باغی 5-گشتیل 6-بگدلی 7-لرزبان 8-شعری(شری)

9-داوودی 10-افشار 11-جاموسی 12-دیلمی

این تیره ها عمدتا درشهرستانهای بهبهان,امیدیه,هندیجان,ماهشهر وآغاجاری سکونت دارندهمچنین

 تیره های آغاجری,بگدلی,جامه بزرگی و... ایل قشقایی دراستان فارس وتیره های آقایی,بابکانی,

نرمابی,زنگوایی وتیله کوهی ایل بویراحمد دراستان کهگیلویه وبویراحمد وهمچنین تیره های پراکنده

 نظیربگدلی در رامهرمز وگچساران,جامه بزرگی در کازرون وآغاجری درکاکان یاسوج و...

نیز ازمنسوبین به ایل آغاجری هستند.درموردپراکندگی وجمعیت ایل آقاجری,ضرب المثلی محلی

وجود دارد که به خوبی بیانگر جمعیت وپراکندگی این ایل دردوران حاضر است.آقاجری کم نبو

دوریک جم نبو(آقاجری کم نباشد اما به دورهم جمع نباشد).ایل آقاجری دراصل فدراسیونی ایلی

است مرکب ازطوایف لر,کرد,ترک,عرب و فارس.تشکیل فدراسیون های ایلی با نژادهای گوناگون

شامل تمامی ایلاتی است که دورانی خاص از اقتدار را تجربه نموده اند این مسئله درمورد قشقایی,

بختیاری وحتی بویراحمد نیز صادق است.

مهمترین منبع متاخری که ازآقاجری ذکری به میان آورده است,کتاب فارسنامه ناصری نوشته میرزا

حسن حسینی فسایی است که ظاهرا به درخواست ناصرالدین شاه تالیف گردیده است ونظربه اینکه

تقریبا تمامی کتابهای پس ازآن,این کتاب را منبع اصلی خودقرار داده اند,درابتدا آورده می شود دراین

کتاب درفصل مربوط به کهگیلویه,ایلات آن سامان را به سه دسته تقسیم می نماید:آقاجری,باوی

 وجاکی.درمورد ایل آقاجری چنین آمده است:((اول آغاجری:آنها ازچندید طایفه ترک وتاجیک ولر

 انتخاب کرده,همه را آغاجری گویند وشماره خانه های آنها درقدیم ازسه چهاروپنج هزار می گذشت

واکنون نزدیک به هشتصدخانوار می شود وبر چندین تیره تقسیم می شود...تمامی آغاجری درتابستان

وزمستان ازاکناف حومه بهبهان که گرمسیری سخت است بیرون نرود.درزمستان درچادرهای سیاه

بیابانی توقف کنندودرتابستان درکناره رودخانه کردستان بهبهان ورودخانه خیرآبادبهبهان,خانه هارا

ازشاخ وبرگ بید بافته ومنزل نمایند...)).اما نخستین ذکری که از ایل آقاجری در کتب تاریخی آمده

 است,در کتاب الاوامرالعلائیه فی الامور العلایه تالیف ابن بی بی است که در سال 679قمری به

اتمام رسیده است. وی می نویسد:((...از قبل استیلا آغاجریان که منشاء صحرا و ویشه های مرعش

بود,از آنجا که به قسم آنکه مال و انساب بسیار داشتند,چپ و راست در ممالک روم وشام وارمن

تقطع راهها و قتل قوافل و اخلال مراحل می تاختند و بر خاطر ایشان اندیشه فراوان میرفت,مصاحب

قاضی عزالدین و شمس الدین بوتاس بکلربک و بعضی از خواص حضرت سلطنت که به تازگی

مرتبت بزرگی یافته بودند لشکر به عزم و دفع آغاجری عزم قیصریه ساختند...)).در این عبارات ابن

بی بی منشا و موطن ایل آقاجری را بیشه  زارهای صحرای مرعش,ناحیه ای در ترکیه می داند.

خواجه رشید الدین فضل الله همدانی که معاصر ابن بی بی بوده کتاب خود جامع التواریخ که یکی از

بهترین منابع شناسایی انصاب قوم لر است,را در سال 704قمری به اتمام رسانده در شرح قبایل

 مغول,وجه تسمیه آقاجری را چنین ذکر می نماید..((...آغاجری,این نام در قدیم الایام نبوده,به وقت

آنکه اوغوز بدین ممالک<فرارود و ایران> آمده اند,طایفه ای از ایشان که یورت در حدود بیشه ها

داشته,بدین اسم(آغاج ایری) موسوم گردیده اند,یعنی مرد بیشه...)) اما در مورد منشا آنها,رشید الدین,

طایفه آقاجری را از ترکان اوغوز(غز) ساکن فرارود(ماوراالنهر)که اصل آنها به مغولان میرسد

می داند که نخست با چند طایفه دیگر به نام های قنقلی,قبقاج,قلج واویغور خوانده می شدند که معنی

آنها به ترکی به هم پیوشتن می باشد.تاریخ آمدن آقاجری ها به ایران روشن نیست,فاروق سومر

آقاجری های کنونی ایران را بازماندگان آغاجری های همراه و همکار دولت قراقویونولو می داند.

جهانگیر قائم مقامی با استناد به تاریخ وصاف احتمال می دهد اصالت آقاجری به ترکان قبچاق می

 رسد که همراه با قبایل افشار به نواحی کهگیلویه آمده اند.به اعتقاد وی آقاجری ها تحت ریاست

یعقوب بن ارسلان در حدود قرن6 به فارس و سپس به همراه سنقر بن مودود سلغری به کهگیلویه

رفته اند اما محمود باور در مورد منشاء و تاریخ ورود آنها به کهگیلویه چنین مینویسد:((آقاجری

و قره جری,دو تیره بزرگ از ایل مغول است که اولی در زمان های پیش به نواحی کهگیلویه

آمده و سکونت گزیده اند.ایل آقاجری یکی از ایلات بزرگ و مقتدر این نواحی بوده وشماره

خانوارهای آنها از پنج هزار فزونی داشت.محل سکونت آنها اغلب اطراف حومه بهبهان,زیدون,

قلعه گلاب و طرفین رودخانه خیرآبادو کردستان که آن را مارون نیز می گویند بوده است...

تاریخ و سال مهاجرت این ایل به کهگیلویه درست به دست نیامده است ولی می توان حدس زد

که در سال 699ه.ق قتلغ خان پسر توز خان که از نسل جغتای مغول بوده با عده ای بالغ برپانزده

هزار نفر به فارس آمده و سپس به حدود لیراوی دشت و زیدون مهاجرت کرده,قسمتی از آنها به

طرف شوشتر رفته و قسمتی در زیدون واطراف بهبهان سکونت گزیده اند.ولادمپر مینورسکی نیز

در کتاب لرستان و لرها,قسمتی از آغاجری را باقی مانده شاهسیونهای هستند که در زمان صفویه

زیرنظر حکومت کهگیلویه تشکیل داده شده اند.به هر روی آنچه که مسلم است این است که آغاجری

با هر منشاء و در هر تاریخی وارد ایران و سپس کهگیلویه گردیده باشد,با طوایف محلی درهم

 آمیخته ودر دوران اقتدار خود تبدیل به فدراسیونی ایلی مشتمل بر ترک و لروتاجیک گردیده که به

 مرور زمان,زبان خود را به لری تغییر داده و فرهنگ و رسوم محلی را پذیرفته اند.ودر زمره قوم

 لر درآمده اند که  تمامی منابع متاخر یعنی از زمان قاجاریه تاکنون براین مساله تاکید داشته اند.

باورعلت فتور ایل آغاجری را بواسطه مخالفت های داخلی بین کلانتران آنها می داند که این ایل

تجزیه گردیده است.وی در کتاب خود((کهگیلویه و ایلات آن))اسامی تیره های آقاجری را ده عدد

و به شرح زیر می آورد:

1-    افشار 2- بگدلی 3- داوودی 4- جامه بزرگی 5- جغتایی 6- گشتیل 7- شعری 8- قره باغی

9- لر زبان 10- تیلکو

اما مینورسکی تعداد آنها را  نه عدد می داند و معتقد است که چهار قبیله  آن,افشار,بگدیلی,چغاتایی,و

قره بیگلو ترک می باشند و پنجمین قبیله آن یعنی تیلکوهی را منتسب به ناحیه سنه در کردستان

 ایران می داند.یعقوب غفاری درکتاب ایلات وعشایرکهگیلویه وبویراحمد تیله کوهی ها را جزء آقایی

 های بویر احمد سفلی و ساکن حومه بهبهان می داند,ایشان در این مورد دچار اشتباه گردیده اند تیله

 کوهی های ساکن دهدشت جزیی از بویراحمد سفلی می باشند اما تیله کوهی های ساکن حومه بهبهان

 وزیدون کماکان جزیی از طوایف ایل آقاجری هستند.لازم به توضیح است که تیله کوهی

ازبزرگترین تیره های ایل آقاجری است که مردم آن به رشادت وشجاعت نام آورند.این تیره احتمالا

 ازمنطقه تیله کوه کردستان,که طبق نوشته تاریخ مردوخ منطقه ای آبادان ومشتمل برسی وچندپارچه

 روستای آبادوبرزگ است واززیرمجموعه کردهای گورانی است,به منطقه کهگیلویه آمده اند وابتدا

درمنطقه کردستان بهبهان ساکن شده اندکه وجودچندسنگ قبر درگورستان قدیمی آن ازافراد منتسب

 به این تیره دلیل سکونت آنان دراین منطقه بوده است وچه بسا که نام منطقه نیزبه همین دلیل

 کردستان خوانده شده باشد.این تیره سپس به درخواست احتشام الدوله قاجار به جهت حفاظت

 ازشهربهبهان درمقابل هجوم ایلات کهگیلویه به روستاهای کنونی سرحدآقا و بی بی حلیمه سکونت

 گزیده اند وسپس عده ای ازآنان به حیدر کرارودیگر روستاهای زیدون,دهدشت کهگیلویه,هندیجان

 وعامری دیلم مهاجرت نموده اند.نگارنده درسال1387 بامعمری ازاهالی کردستان برخورد نموده اند

 که مدعی وابستگی تیله کوهی های آقاجری وکردستان بود.تیره جغتایی اصالت خود را ازنسل

 جغتای پسرچنگیزخان می دانند وازمیان آنان مردمانی شجاع ومتهوربرخاسته اند.تیره قره باغی

 نسب از منطقه قره باغ اران(جمهوری آذربایجان فعلی)دارد ونسل قبلی کلانتران ایل آقاجری

 ازمردمان این تیره اند.جامه بزرگی که آخرین سلسله کلانتران ایل منتسب به آنان است,ساکن

 روستاهای زیدون با مرکزیت قلعه کعبی می باشند.تیره بگدلی که شاید پراکنده ترین تیره آقاجری

 است,طبق تواریخ یکی ازشاخه24گانه قوم اغوز(غز)می باشند که درحدود سال1004میلادی

 برابربا395هجری ازشرق به غرب کوچیده وپس ازدرگیری با سلطان محمودغزنوی به ایران

 سرازیرشده وپس از دهها سال توقف درایران قسمتی ازآنان به آذربایجان,ارمنستان وشامات حرکت

 نموده ودربلندیهای جولان سکونت گزیده وتا آمدن تیمورگورگانی درآن سامان بوده اند.آنها پس

 ازشکست خوردن ازتیمور,درمعیت وی حرکت نموده اما به واسطه شفاعت خواجه سلطان علی سیاه

 پوش دراردبیل ازاسارت تیمور,آزادودرآذربایجان اقامت گزیده اند وازآن تاریخ به نام بگدلی,بگدلی

 شاملو وشاملو شهرت یافته اندودرخدمت خاندان شیخ صفی درآمده اند.این طایفه دردوران حکومت

 صفوی شانی بلند درارکان حکومت یافتندواحتمالا نیزکنونی بگدلی ایل آقاجری دردوران صفویه

 جهت حکومت کهگیلویه به این منطقه آمده وسپس به ایل آقاجری پیوسته اند.چنین احتمالی درمورد

 تیره افشار نیزصادق است وبه احتمال زیاد قسمتی ازباقی مانه ایل ترکمن افشار است که درقسمتی

 ازدوران صفویه حکومت فارس وکهگیلویه را به دست داشته اند.عمده جمعیت تیره های شعری

 وگشتیل درهندیجان وماهشهر اقامت دارند وتیره های جاموسی ودیلمی نیز ازطوایف متفرقه اعراب

بودندکه دراواخرقرن گذشته به ایل آقاجری پیوسته اند.جمعیت ایل آقاجری در این اواخر رو به تنزل

 گذاشته مردمان آن پراکنده گردیدند و در زمان حکومت احتشام الدوله قاجار در کهگیلویه قسمت

زیادی از آنان جهت حفظ امنیت بهبهان در مقابل ایلات کهگیلویه و در اطراف شهر بهبهان مستقر

 گردیده و عده ای دیگر از جمعیت آنان در سال 1283 ه.ق برای عمران و آبادی منطقه زیدون که

 عمده جمعیت آن در سال 1245 ه.ق به واسطه بیماری طاعون تلف یا متواری گردیده بودند,ساکن

گردیدند.علاوه بر این عده زیادی از مردم آغاجری به مرورزمان به نواحی رامهرمز,امیدیه,هندیجان,

ماهشهر,بندردیلم,ایل بختیاری وایل قشقایی و بویراحمد مهاجرت نموده و جزئی از ابواب جمعی آنان

 محسوب گردیده اند.آقایی های بویر احمد ازایل آقاجری هستند که بنا به نوشته یعقوب غفاری

درکتاب ذکرشده تاسال 1236ه.قمری در حدود آغاجری وجنوب بهبهان زندگی می کرده و به مرور

 زمان به بویراحمد مهاجرت کرده اند.جمعیت ایل آقاجری را فارسنامه ناصری ابتدا مرکب از

5000 خانوار که در اواخربه 800 خانوار کاهش یافته است,ژ.دمورینی جمعیت آنان را تا دهه دوم

 قرن بیستم2000 خانوار,مهراب امیری به نقل از ویلسن 600خانوار,باور(1324)حدود

 500خانوار,ایرج افشار سیستانی(1337)حدود 800خانوار و اکنون(دهه

60خورشیدی)1400خانوار نقل کرده اند.لازم به توضیح است که احتمالا آمارهای متاخر فوق الذکر

 فقط شامل خانوارهای متمرکز بوده وشامل خانوارهای پراکنده وشهرنشین نمی باشد.

ریاست ایل آقاجری ابتدا در اختیار بارونی آقا,سپس پسرش حاجی بمونی آقا,سپس برات آقا و پس از

آن بمونی آقا(دوم )از طایفه قره باغی بوده که پس از آن به طایفه جامه بزرگی انتقال یافته و ایمورآقا

  به ریاست ایل انتخاب گردید.وی توانست از پراکندگی وتجزیه کامل ایل جلوگیری نماید و قدری از

 اقتدار از دست رفته را اعاده نماید.پس از ایمورآقا پسرش آقاخان و سپس نوه اش یوسف خان ریاست

 ایل را بر عهده داشته اند و اکنون حاج عباس خان آغاجری به عنوان آخرین بازمانده خوانین

 آغاجری دارای حرمت و احترام فراوان میان ایل و عشیره خود می باشد.

 

                       مهدی خادمیان 11/6/1390/گچساران/11شب

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 18:0  توسط مهدی خادمیان  | 

                                             عشاير : تهديد يا فرصت            

نادر عسکری

ايران با مساحت 1648195 كيلومتر مربع یک سیصد و هیجدهم خشكي هاي جهان را داراست و از نظر وسعت نهمين كشور دنياست. ميزان بارندگي و آب ورودي به كشور از حدود يك سوم ميانگين كل نزولات جوي سالانه دنيا تجاوز نمي كند و متوسط بارندگي در آن در حدود متوسط نزولات جوي دنياست. نسبت اراضي خشك و نيمه خشك ايران بيش از سه برابر استاندارد جهاني است. در جغرافيايي همانند ايران بررسي ها نشان مي دهد كه پايدارترين مديريت زمين و بهره برداري از منابع يك چنين نواحي ، زندگي شباني و دامداري مبتني بر كوچ است. به همين جهت زندگي عشايري با كوچ از ييلاق به قشلاق و بالعكس به عنوان نوعي الگوي بهتر براي سازگاري با تغييرات اقليمي و بهره برداري از منابع طبيعي از عوامل اصلي پيدايش و تكوين زندگي كوچندگي است كه از قدمتي چندين هزار ساله در اين مرز و بوم برخوردار است.

شيوه زندگي عشايري مبتني بر كوچ يكي از كهن ترين اشكال اجتماعي است كه از دير باز با شكل گيري زندگي اجتماعي انسان ها و اهلي كردن حيوانات آغاز و با فراز و فرودهاي تاريخي تا به امروز پيدا كرده است.

تأثير و جايگاه دام ها در زندگي و انديشه مردم ايران تا به اندازه اي بود كه منتهي به تدوين حقوقي براي آنها شد چه اين جامعه به چنان حدي از غناي فكري رسيده بود كه كرامت انساني در آن اوج و انتها رسيده و حتي براي حيوانات هم حق و حقوقي قائل بودند. ويل دورانت مي نويسد : « در ايران كشتن سگ نگهبان گله حكم قصاص داشت ». فردوسي در حكايت ضحاك مي آورد كه با كشتن گاو دايه فريدون به سياه روزي افتاد.

ز خون چنان بي زبان چارپاي                                        چه آمد بر آن ناپاك راي

تا به همه ثابت كند در جامعه اي كه ريختن خون گاو تاوان دنيوي دارد جايگاه انسان تا چه حد است. و يا كمتر كتيبه اي را مي توان در ايران باستان يافت كه در آن از اسب سخن نرفته باشد.

اينها همه حكايت از مهم بودن اين حيوانات و جايگاه آنان در زندگي مردمان آن زمان بوده است. گسترش دامداري منتهي به تدوين سياست و قوانيني گشت كه در آن شرايط با بهره برداري از منابع طبيعي ، كوچ و ييلاق و قشلاق و حقوق ، شبانان و اصلاح نژاد دام ها و .... تعريف شده بود.

جامعه عشایری ایران با پیشینه ای چندین هزار ساله در تحولات کشور همواره نقش اساسی ایفا کرده اند و تا اوایل حکومت رضا شاه در ارکان تصمیم گیری و اداره امور حضوری فعال و چه بسا نقش حاکمیتی داشته اند. نوع نگاه به شیوه زندگی کوچندگی و عشایر با آغاز عصر تجدد و نوگرایی در عهد زمان رضا شاه پهلوی دگرگون شد.

باید به تاریخ پناه برد و دید که عشایر ایران عموماً با روحیه قوی ملی گرایی ایرانی همواره از مرزها و کیان میهن پاسداری نموده اند و زاگرس نشینان چون دیگر ایلات ایران همواره چون رستمی بوده اند که در سالهای پر حادثه تاریخ ایران به داد کی کاوس های زمانه رسیده اند. مقاومت بزرگانی چون محمد قلی خان و سهراب خان و اسماعیل خان صولت الدوله قشقایی و رئیس علی دلواری در مقابل انگلیسی ها و عشایر بختیاری و شیر زنی چون بی بی مریم مادر شیر علی مردان را در فتح اصفهان و مشروطه فراموش نخواهند کرد.دوران پهلوی عصری تاریک و سیاه برای عشایر است. سیاست رضا شاه در تخته قاپو کردن و اسکان عشایر لطمات جبران ناپذیری بر ساختار این بخش عظیم وارد آورد و به این طیف از جامعه ایران  با سوء نیت نگریسته شد و جهت گیری سیاسی بر آن شد تا به هر نحو ممکن این بخش از جامعه ملی مهار شده ، حذف گردد و بدون برنامه در سایر جوامع ادغام شود. و تا پایان حکومت پهلوی همواره از عشایر به چشم تهدید نگریسته می شد. با پیروزی انقلاب 1357 ، در دهه اول عشایر تا حدودی مورد توجه قرار گرفت و مجدداً وارد نظام برنامه ریزی شد. پس از یک سلسه همایش ملی و بین المللی موضوع اسکان عشایر برای اولین بار در برنامه دوم توسعه مشروعیت قانونی پیدا نمود و بدون انکه ساز و کارهای مناسب برای اسکان تنظیم و ظرفیت سازی شود خود موضوع بیش از حد بزرگنمایی شد و انتظار عجولانه برای تبدیل چادر به چار دیواری که هیچ نسبتی با روحیات مردم عشایر نداشت و یکجانشین شدن خانواده های کوچنده ابهامات را بیشتر نمود. و در برنامه ریزی نابخردانه در سازمان مدیریت و برنامه ریزی ، ردیف بودجه عشایر به حوزه عمران شهری و روستایی منتقل گردید و این تنها و نامناسبترین اتفاقی بود که صورت گرفت و همه مأموریت ها به عهده امور عشایر ایران محول شد بدون انکه منابع اعتباری جدید برای آن تأمین شود.

مقوله اسکان عشایر و شروع برنامه دوم و سوم توسعه بار دیگر عشایر را از مدار برنامه ریزی خارج و به حاشیه راند. نتیجه یک دهه تلاش های توأم با آزمون و خطا منتهی به نو آبادها و شهرک های عشایری شد که نتیجه آن قلمرو مناطق عشایری و مسیر کوچ آنان به شدت در معرض انواع تصرف و یا تخریب قرار گرفت بطوری که غاصبان عموماً کسانی بودند که عشایر نبودند. در بی نتیجه بودن سیاست اسکان همین بس که طبق سرشماری سال 1377 در مقایسه با سال 1366 پانزده درصد جمعیت عشایر کوچنده بیشتر شد.

ناکارآمدی سیاست اسکان عشایر نتیجه عدم خلاقیت مدیران این امر و بیگانگی شان با فرهنگ و جغرافیای ایران و همچنین پاسخگو نبودن مدیران در قبال عملکردشان ، انتصابی بودن آنان همچنین باعث شد تا ساختار عشایری ایران آسیب جدی ببیند و راهکارهای پیشنهادی و اعمال شده عموماً به نابودی بخش عظیمی از این عشایر منتهی گردید.

نکاتی که باید مورد توجه قرار گیرد :

هر جا که به جای برخوردهای انفعالی ، ابتکاری برخورد کرده ایم کمتر شکسته خورده ایم.

در حوزه آموزشی مشکل داریم.

باید به کوچ به عنوان یک ضرورت و پدیده منطبق با مقتضیات زندگی دامداری برخورد شود.

برای عدم تعادل ، ناپایداری ، فرسایش ، تخریب باید پاسخی لمی پیدا کنیم که نهایتاً به تعامل و پایداری منجر شود.

چادر هر فرد عشایری به مثابه یک کارگاه تولیدی و هر فرد عشایری عنصر ماهری در تولید و در خدمت اقتصاد ملی محسوب می شوند.

عشایر جزء مولدترین بخش جامعه محسوب می شوند

پس از تأملی در حوزه عشایر جنوب به خصوص قشقایی، کهگیلویه، ممسنی بختیاری به مسائل زیر برخوردم:

دام ها همه مضطرب و عشایر یتیم شده اند و به نام یکجانشینی و اسکان، مرتع ها باغ شهر گشته اند و به یغما می روند. مردهای عشایر خسته تر از دام هایشان اند. ایل راه ها تخریب شده اند و در جاده ها عزرائیل دو شیفت دام ها را جان می ستاند. وجب به وجب جاده ها، در مسیر ییلاق و قشلاق ها بوی خون و قتل و کشتار دام و جان عشایر می دهد. داغ دامی که عشایر در یک سرحد و گرمسیر از دست می دهد برابر با داغ و درد یک عمر مرفهین بی درد است. بارها شنیده ام  که در مرگ و غارت مال و مندالشان در جاده ترانزیتی جنوب که ده متر هم نیست شبانی دچار سرگیجه و سووشون شده است و سالها یاد مرگ خرش را فراموش نکرده است. چه بر سر این مردم آماده است که در مدرنیته امروز مرگ یک بزغاله زندگی اش را به عزای سیاه می کشاند؟

   برگرفته از هفته نامه زاگرس ایران

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 17:52  توسط مهدی خادمیان  | 

مصاحبه با نادر عسكري نويسنده كتاب "باوي گوشه اي در سراي همايون" 

نرگس پوراحمد

او در لابلاي واژه هاي تاريخ تنها به دنبال ردپاي ايلمردان ديارش نيست و به اعتراف واژه هايش در اين گفتگو و به شهادت کلمات کتابش مهر از قفل زنگاري دل پيران و بازماندگان ايل برداشته و با نگارش کتاب «باوي گوشه اي در سراي همايون» بدون قضاوت يک طرفه سعي در رساندن بار رسالتي که بر دوشش سنگيني مي کرد داشته و اينک با خواندن گفتگوي اين نويسنده ي عاليقدر بيشتر با مطالب مندرج در کتابش آشنا مي شويم. دانش آموز که بودم بر خلاف استادم از «ت» تاريخ بدم نمي آمد. معلم تاريخ را بيش از ديگران دوست داشتم، در جغرافياي کوچکي به دنيا آمده بودم. ايران را مرکز دنيا مي ديدم. کوير لوت تشنه ام مي کرد، قيام تنباکو وجودم را پر از دود مي کرد. پازن اخته گله همسايه مرا به ياد آغا محمد خان مي انداخت. مي ترسيدم يونس در شکم ماهي خفه شود... اين ها همه تعابير کودکانه من از تاريخ بودند.هر جا رد پایی از تحولات این منطقه یافتم پیگیر آن شدم. دل را به دريا زدم و دست به دامان همه شدم. باوي و بويراحمد، ممسني و چرام را در نورديدم، هر چه گفتند نوشتم و از گفته هايشان ...

 

نادر عسکري کيست؟ متولد چند سال پيش است؟

 متولد سي ام شهريور هزار و سيصدو پنجاه و چهارم. اما روايت مادرم را در شب تولدم که باراني بود بيشتر از روايت تفنني مأمور ثبت احوال دوست دارم. رشته تاريخ را عاشقانه خواندم و عاقلانه انتخاب کردم. دو سال در دبيرستان هاي باشت معلمي کردم و بعد دوباره تاريخ ايران را در دانشگاه تهران خواندم و يک ترم در دانشگاه آزاد گچساران تدريس کردم و هم اکنون مشغول چند کار تحقيقي ام.

 آيا عضو کانون نويسندگان مي باشيد؟

 اين استان همه چيزش شبيه همه چيزش مي باشد. به کانون نويسندگان که وارد مي شوي همه را مي بيني به جز نويسندگان واقعي را. نمي دانم معيارشان براي نويسندگي، کتاب نوشتن است يا چيزهاي ديگر. قبلاً عضو بودم ولي هم اکنون احساس مي کنم کانون نويسندگان استان عملاً به انفعال کامل رسيده است و کارآيي خاصي جز اتلاف وقت ندارد. تحمل چنين جمع هايي از عهده و حوصله ي من خارج است.

کار نوشتن کتاب را از چه زماني شروع کرديد؟

جرقه ي نوشتن تاريخ باشت و باوي زماني که سوم دبيرستان بودم و کتاب بويراحمد در گذرگاه تاريخ را خواندم زده شد چه ديدم نويسنده آن يک طرفه به قاضي رفته و دل خوش بيرون آمده بود و هويت تاريخي يک ايل را به بازي گرفته بود از آن روز تصميم گرفتم و شروع به کار کردم و تا سال 1381 که مجوز اوليه ي چاپ کتاب را گرفتم ادامه يافت. تهيه و تکميل اين مجموعه بدون زحمات بي دريغ بسياري از دوستانم ميسر نبود خود را مديون به آنان مي دانم.

 نحوه ي تحقيق در کتاب باوي گوشه اي در سراي همايون؟

 من واژه به واژه و جمله به جمله تاريخ اين ايل را از درون سينه هاي راوياني بيرون آوردم که با مرگشان تاريخ ايل به فراموشي مطلق سپرده مي شد. اين کار بايستي 30 سال قبل صورت مي گرفت نه زماني که همه ي راويان و مطلعين ايل دچار آلزايمر و پيري زودرس شده بودند. مفقود شدن دفتر خاطرات ملک منصورخان که به صورت روز شمار بود و بيشتر از هزار صفحه بود قسمت بزرگي از تاريخ اين ايل را به فراموشي سپرد. چون منابع معتبر تاريخي کمتر به تحولات اين منطقه پرداخته بودند مجبور شدم که هر جا رد پايي از تحولات اين منطقه بيابم پيگير آن شوم. حوزه ي تحقيق من از قدرت يابي سر سلسله ي ايل باشت و باوي شيخ محمد هاشم در اواخر حکومت صفويه و اوايل افشاريه شروع و به اعدام ملک منصورخان باشتي در بهمن 1358 پايان مي گرفت. غالب اطلاعاتي که به دستم مي رسيد سينه به سينه و به صورت شفاهي بود که از گذشته به ما رسيده بود.

چه مشکلاتي در حين تحقيق وجود داشت؟

 من براي اين کتاب دچار زحمات زيادي شدم کسي قبل از من ريسک اين کار را نکرده بود و جسارت زيادي مي خواست. چه هيچ کدام از آن حوادث را نديده بودم و سن و سالم در ذهن هم ايلي هايم مناسب اين کار نبود و نوزده سال بيشتر نداشتم اما دل به دريا زدم و اين توان را در خود ديده بودم و شروع کردم. نوشتن تاريخ معاصر ايلات ايران بنا به زنده بودن عصبيت قبيله اي و سنتي بودن جامعه ايران کار هر کسي نيست و دل شير مي خواهد. اصولاً نوشتن در مورد ايلي که خانش در اوايل انقلاب اعدام شده بود و مردم آن از لحاظ فکري متفاوت تر از بقيه بودند و هنوز بسياري از عوامل تحولات تاريخي آن زنده بودند کار آساني نبود. از طرفي چون اين کتاب اولين کار تحقيقي در نوع خود بود مشکلات خاص خود را داشت. نداشتن روحيه همکاري، حسادت هاي کودکانه، ترس از عدم ارجاع اسناد و عکس ها، تازگي داشتن موضوع و ... نتوانست دليل خوبي براي قطع کار تحقيقي ام شود اگر چه يک بار 15000 فيش تحقيقي ام را به آتش کشيدم و در بسياري مواقع احساس تنهايي مي کردم اما در نهايت عزم ام راسخ تر و مصمم تر از گذشته ادامه مي دادم لازم می دانم از همفکری دوست اندیشمندم مهندس مهدی خادمیان در بازخوانی و بازنویسی کتاب نهایت تشکر را داشته باشم چون بدون راهنمایی های ایشان این اثر به شکل و شمایل دیگری آراسته می شد که چندان مطلوب نظر خوانندگان واقع نمی گردید از اینرو سپاس گزار ایشانم..

آيا کار ديگري در دست چاپ داريد؟

 اينجا تا بخواهي موضوع دست نخورده و بکر براي تحقيق وجود دارد. راستش را بخواهي دست پاچه شده ام. به هر موضوعي که فکر مي کنم جا براي تحقيق دارد اما مشغول ترجمه ي کتابي از انگليسي به فارسي ام به نام «قلاع کوه گيلويه» نوشته ي جي، وي هاريسون. تاريخ سازان جنوب به روايت تصوير آماده چاپ است و مردم شناسي ايلات کوه گيلويه و بويراحمد نزديک به اتمام است. شناسنامه طوايف ممسني را هم تازه شروع کرده ام. اگر مشکلي پيش نيايد و کارها بر وفق مراد باشد تابستان دو تا از کارهايم به بازار خواهد آمد.

 

 

چرا باوي گوشه اي در سراي همايون؟

نام کتاب را از نام باوي که گوشه يا مقامي در نغمه ي شوشتري و در دستگاه همايون از هفت دستگاه موسيقي ايراني است وام گرفته ام که اين مقام و گوشه خاص منطقه ي باشت و باوي بوده است و از طرفي نام و خاستگاه ايل باشت و باوي نيز مي باشد.

چرا نقش زنان در کتاب باوي کم رنگ است؟

 اين احجافي است که در همه جا به زن ايراني رفته است. چه تاريخ ايران عموماً تاريخ مذکر و مرد سالار است. مدتي است به اين نتيجه رسيده ام که تاريخ ايران را بايد از نو نوشت و با نگاهي ديگر به آن پرداخت به طوري که تمام اقشار جامعه از زن و مرد فارغ از جايگاه طبقاتي و قومي خود را در آن بيابند. در طول حکمراني خوانين سلسله باشت و باوي تنها در زمان حکومت اسدخان است که زنان توانستند نقش خود را به خوبي ايفا نمايند. ابتدا هنگامي که اسدخان با بي بي کتايون آريايي از بويراحمد گرمسير ازدواج نمود عموماً اسدخان حرف شنوي بيشتري از وي داشت به طوري که خود بي بي خانم بي بي بارها عنوان کرده بود که هيچ خيري از زناشويي با اسدخان نديده ام اما با قتل اسدخان بي بي خانم بي بي توانست جايگاه واقعي خود را بيابد به طوري که توانست فرزند خود ملک منصورخان را ميان ديگر برادران خود به حکومت باشت بنشاند. محمود باور در ذکر جايگاه وي نوشت به جرأت مي توانم بگويم که يک قسمت سياست جنوب به زير انگشتان اين زن مي چرخد.

 

خان در ذهن نادر عسکري چه معنايي دارد؟

بچه که بودم روزگاري برايم مظهر تمدن و بزرگي بودند و احساس مي کردم که از جنسي ديگرند. در آغاز تحقيق هنوز بر اين باور بودم اما حساب کار که دستم آمد فهميدم به بیراهه رفته ام .اگر چه سیاست حکومت پهلوی برای اجرای برنامه اصلاحات ارضی ذهنیث تاریخی  عشایر ایران را در مورد خان ها دچار افراط و تفریط جدی نمود و با بروز انقلاب اسلامی این ذهنیت نیز تشدید گردید و خان ها را سمبل بی عدالتی و فساد در همه زمینه ها معرفی کردند این در حالی است که در میان خوانین و کلانتران انسان های بزرگ و مردمی وجود داشتند که مورد وثوق و اعتماد غالب ابواب جمعی خود بودند. 

 

تاريخ باشت و باوي را اگر دوباره نادر عسکري بنويسد چه تفاوت هايي با اين اثر دارد؟

يقيناً تفاوت هاي بسياري خواهد داشت. اصولاً تاريخ سياسي را نمي نوشتم و بيشتر به مرفولوژي و مونوگرافي و مردم شناسي مي پرداختم. کاري که هم اکنون در حال انجام آن مي باشم. اگر چه بر اين باورم که اگر به تعداد افراد ايل باوي برايشان تاريخ بنويسي باز ناراحتند.

مخاطبان شما در اين اثر به چند گروه تقسيم مي شوند؟

 

از ديدگاه من هرکس تاريخ را بر اساس ذهنيت خود تحليل و تجزيه مي نمايد و به اندازه ي تعداد آن ها تنوع گروهي برايشان قائلم. تأييديه اساتيد بزرگواري چون دکتر ايرج افشار، دکتر احمد اقتداري، دکتر منوچهر ستوده و دکتر صداقت کيش و محمد بهمن بيگي از منظر علمي و آکادميک براي نگارنده به منزله ي تثبيت علمي اثر به شمار مي رفت. من از تمامي مخاطبانم با هر نوع نگاهشان به متن کمال تشکر را دارم چه لطف اين مخاطبان باعث شد تا براي نخستين بار در ميان تاريخ هاي محلي جنوب ايران، اين کتاب به مدت نه روز به فروش رفته و تيراژ 3000 تايي آن ناياب گردد. عده اي از دوستان نزديکم چون استاد حسن بهرامي و مهندس مهدی خادمیان را به نقد عالمانه کتاب تشويق نمودم چه بر اين باورم که هر نقدي به نوبه ي خود باعث قوام و اصلاح اثر در مراحل بعدي آن خواهد شد و تبليغي براي کتاب خواهد بود. دکتر احمد اقتداري هم اکنون مشغول نقدي بر اين اثر در مجله ارزشمند بخارا مي باشد. از طرفي فحاشي هاي عده اي که خود را به زور مي خواستند وارد تاريخ ايل کنند باعث تخليه رواني جامعه مي ديدم و خوشحال بودم. از طرفي ديگر خود را مديون به کساني مي دانم که بنا به مصالح ايلي سهواً ذکري از آن ها به ميان نيامد چه هدف اصلي من در اين اثر ذکر تحولات تاريخ سياسي ايل باشت و باوي بود و عمداً از مسائلي که تنش ايجاد مي کرد صرف نظر نمودم چه از ديدگاه من بيش از هر دوره اي ايل باشت و باوي نياز به آرامش و آسايش رواني و تاريخي داشت. خود را سپاسگزار بسياري از دوستاني مي دانم که اقدام به خريد گسترده بسياري از اين اثر نمودند و ميان ديگر تاريخ دوستان توزيع نمودند.

 

آخرين و بهترين کتابي را که خوانديد؟ و چه کتابي را توصيه مي کنيد؟

 آخرين کتابي که خواندم «خاطرات بي نظير بوتو دختر شرق» بود و بهترين کتاب از نگاه من مائده هاي زميني آندره ژيد است. قلعه ي حيوانات جورج اورول و معماي هستي آلبرکامو را هم توصيه مي کنم.

 

 پيامتان براي هم شهريان؟

 ما به دليل قرار گرفتنمان در شرايط خاص تاريخي و گذار جامعه از سنت به مدرنيته دين و تعهد خاصي به گردنمان افتاده که اگر نجنبيم و کاري نکنيم بسياري از سنت هايمان که گذشتگانمان سال ها براي زنده نگهداشتن آن ها هزينه دادند و تعهد نشان دادند به محاق فراموش سپرده خواهد شد. تاريخ و فرهنگ اين جغرافيا هنوز بکر است و دست نخورده باقي مانده است محققين اين سامان بايد به خود آيند تا دير نشده قلم هايشان را به کار اندازند.

 

در پايان با تشکر از حضورتان يک جمله ارزشمند براي علاقمندان به تاريخ ايلات جنوب عنوان نماييد؟

 «ترس حالت طبيعي انسان مدرن نيست و انسان به جسارتش زنده است

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 17:52  توسط مهدی خادمیان  | 

 

 

 

 

 

تحلیلی تاریخی بر باوی گوشه ای در سرای همایون

اثر نادر عسکری

حسن بهرامی

 

 

 

 

 

 

 

مدتی ست در کهگیلویه و بویراحمد ژانر تاریخ نگاری باب شده است. به نظر می آید این موضوع ریشه در این عوامل داشته باشد:

1ـ رواج پست مدرنیسم فرهنگی و توجه به خرده فرهنگ ها

2ـ خستگی از امروز و پناه بردن به نوستالژی

باوی گوشه ای در سرای همایون عنوان اثری ست به قلم محقق جوان نادر عسکری. این کتاب تقریباً به سبک و سیاق آثار پیش کسوتانی چون یعقوب غفاری، نور محمد مجیدی و سید مصطفی تقوی مقدم ساخته و پرداخته شده است. باوی گوشه ای در سرای همایون علاوه بر مقدمه و پیشگفتار شامل چهار فصل می شود:

1ـ تحولات تاریخی ایل باشت و باوی از افشاریه تا آواخر زندیه

2ـ تحولات تاریخی ایل باشت و باوی در دوران قاچار

3ـ تحولات تاریخی ایل باشت و باوی در عهد رضا خان پهلوی

4ـ تحولات تاریخی ایل باشت و باوی از شهریور 1320 تا بهمن 1358

عسکری مقدمه ی کتابش را به شیوه ی محمد بهمن بیگی در بخارای من ایل من به نگارش در آورده و باید انصاف داد که به خوبی از پس این کار برآمده و هر اهل دلی  با خواندن این مقدمه، قلم او را سپاس خواهد گفت. پیش گفتار کتاب نیز متنی کوتاه و علمی ست که به موقعیت جغرافیایی کهگیلویه و باشت و باوی می پردازد و نگاهی آماری به تیره ها و طایفه ها و اولادهای این ایل دارد.

در این مقاله به آسیب شناسی ایل باشت و باوی و بررسی روایات و تحلیل های  نادر عسکری در باوی گوشه ای در سرای همایون می پردازیم:

 

«تحولات تاریخی ایل باشت و باوی از افشاریه تا اواخر زندیه»

این دوره را می توان دوره ی عظمت و غرور و سروری باوی ها بر دیگر ایلات کهگیلویه و بویراحمد دانست. در این دوره خوانین باشت و باوی با اقتدار بی نظیر بر چهار بنیچه و طیبی و بهمئی و یوسفی، حکم می راندند. شیخ محمد هاشم باشتی، مسیح خان باشتی، هیبت الله خان باشتی و محمد تقی خان باشتی بزرگانی بودند که با تدبیر و شمشیر نگذاشتند غباری بر شهرت و شوکت باوی بنشیند. عسکری با ذکر روایت های متعدد از تاریخ نگارانی چون میرزا مهدی خان استر آبادی، بهرام افراسیابی، بارون دوبد، آ. ن لمتون، میرزا حسن حسینی فسایی، میرزا محمد صادق موسوی نامی اصفهانی، رضا قلی خان هدایت و نور محمد مجیدی و مقایسه ی بینا متنی آن ها و آرایه ی تحلیلی کوتاه اما دقیق و اصولی، این فصل را آغاز کرده و به انجام رسانده است. او در این فصل قلمی محتاط و علمی و متعارف دارد.

« تحولات تاریخی ایل باشت و باوی در دوران قاجار »

این دوره با تمام صلابت ها و سربلندی هایش برای خوانین باوی، دوره ای سیاه و بدشگون بود. جور قاجار و کور کردن شریف خان از یک طرف و غدر و خیانت بویراحمدی ها و قتل الله کرم خان و پسرش محمد علی خان «سهسوار» از طرف دیگر باعث شد که تاریخ باشت و باوی از اوج اعتبار به حضیض بحران در غلتد و هیچ گاه از آشفتگی، خلاص نشود. پس از کشته شدن الله کرم خان و پسرش محمد علی خان سهسوار حکومت باشت و باوی نصیب شهباز خان برادر محمد علی خان می شود. شهباز خان پس از سالها حکومت داری، کنج عزلت گزید و حکومت را به پسر بزرگش شاهرخ خان محول کرد. بی بی خانمی همسر محمد علی خان سهسوار و همسر دوم شهباز خان، پسران خود مهدی قلی خان و حسین قلی خان را علیه شاهرخ خان تحریک   می کند و بر می شوراند و رسم ننگین برادر کشی در ایل باشت و باوی آغاز می شود و این ننگ تا جایی کشش پیدا می کند که لقب شوم برادرکشی برای همیشه بر پیشانی باوی ها نقش    می بندد. نخستین کسانی که در ایل باشت و باوی دستشان به خون برادرشان آلوده شد و این رسم ننگین را سفت و سخت بنا نهادند، حسین قلی خان و مهدی قلی خان بودند که مسحور حرف های بی بی خانمی شدند و شاهرخ خان را در جاطیاره از پا در آوردند. با کشته شدن شاهرخ خان ایل باشت و باوی دو شاخه شد و برادر کشی شدت گرفت. شاخه ی محمد علی خانی عنان قدرت را به دست گرفته بود و شاخه شهباز خانی در تکاپوی انتقام بود. گویا باوی ها باور کرده بودند خون برادر را جز خون برادر نمی شوید. نادر عسکری به دور از هرگونه تعصب تیره ای و طایفه ای که تقریباً آفت جان عموم مردم کهگیلویه و بویراحمد و حتی تحصیل کرده ها شده و می شد با قلمی زلال و بی غل و غش که در کمتر تاریخ نگاری می توان سراغ داشت روایت ایل باوی را به رشته تحریر کشیده است. او در این فصل با صداقت و درایتی خاص، ریشه تمام بیچاره گی های سیاسی باوی را در آواخر دوره ی شهباز خان و کشته شدن شاهرخ خان جست و جو می کند و این موضوع را مثل نخی نامرئی تا آخر کتاب می کشد و انگار رمانی خلق می کند با کشش روزی که حسین قلی خان نام سگ های شکاری خود را گذاشته بود سلبعلی و کلبعلی یعنی نام برادران ناتنی اش و با دستان آلوده به خون پسر عمویش شاهرخ خان، مست از باده ی کلانتری باشت و باوی بود و هرگز فکر نمی کرد همراه پسرش طعمه ی سلبعلی خان و کلبعلی خان شود که تا حد دو سگ شکاری، تحقیر شده بودند. روزی که سلبعلی خان قلعه ای نو برافراشت و به شکار دراج رفت و برگشت و با فراغ بال توی قنات مشغول حمام بود، باورش نمی شد که شکار تفنگ دوستان هم نخجیری خود شود.

حکومت شاخه ی شهباز خان و محمد علی خان درست شبیه بازی الله کلنگ بود. همیشه باید یکی صعود می کرد و دیگری سقوط می کرد. پس از کشته شدن سلبعلی خان، اسدخان عنان حکومت را به دست گرفت و با تمام مسالمت جویی ها و توجه هایی که نسبت به شاخه ی شهباز خانی داشت، نتوانست آبی بر آتش کینه ها و برادر کشی ها و آشوب ها بپاشد.

عسکری همه چیز را با نگاهی چند جانبه می نگرد و هیچ واقعه ای را دست کم نمی گرد و جا نمی گذارد. هم از سیاست حرف می زند هم از فرهنگ و هم از عواطف. با شهبازخانی ها هم دلی دارد و هم بر محمد علی خان دل می سوزاند. هیچ گاه قضاوت نمی کند و حکم مطلق نمی دهد و اگر سخنی خارج از روایت ها بگوید تحلیل محض عقلی است نه احساسات پوک ایلی، فارغ از قضاوت های هیستریک، تاریخ را با طمانینه می نگرد و صادقانه روایت می کند. قضاوت را به خواننده وا می گذارد اگر چه مسائل ایل باوی آنقدر بغرنج است که حق و باطلی در کار نیست و اگر باشد آنچنان قاطی شده که نمی شود آنها را از هم باز شناخت. آری اگر الله کرم خان به حرف پسرش محمد علی خان سهسوار گوش می کرد. می توانست به سادگی از دام مرگ برهد و هیچ گاه کربلایی خدا مراد با صدای بلند نمی خواند:

تش گِرهُ رو خیرآباد چه بد گداره

دهسمو هجی رسه تگرس بواره

و هیچ گاه علی کاظم تامرادی انگشت بر ماشه نمی فشرد و این همه تگرگ بی رحمی و آشفتگی و برادر کشی و خیانت بر ایل باشت و باوی نمی بارید. اگر الله کرم خان با همه ی درایت و تدبیر به چنگ این غفلت نمی افتاد یا لااقل محمد علی خان را با خود نمی برد، زنجیره ی کلانتری از هم نمی گسست و رسم ننگین هابیل و قابیل «برادر کشی» در باشت و باوی بنا نهاده نمی شد. کاش نه سفر بهبهانی بود و نه رودخانه خیرآبادی و نه کسی شعری می خواند و نه دستی  به هجی می رسید و نه تگرگ می بارید! اما این ها فقط در حد «کاش» باقی می ماند و مگر تراژدی چیست جز دست به دست هم دادن جادویی همه پدیده های منفی و افتادن اتفاقی ویرانگر. آری روایت تاریخی باشت و باوی را ترفند و تفنگ به سادگی تغییر داد.

نادر عسکری با قلمی سرشار از حکمت شادان از افتخار و عظمت و برادری می نویسد و تا جایی که امکان دارد از حقارت و نکبت و برادر کشی، چشم پوشی می کند. نکته ی جالب اینجاست، خلاف تاریخ نگاری علمی نویس که در قضاوت ها و روایت های خشک و بی روح غرق شده اند، با روحی شاعرانه تلاش می کند، زشتی ها و زبری ها را با زیبایی و نرمی درآمیزد و نگذارد خواننده در شطرنج سیاست، اسیر نامردی ها و نامرادی های نفس گیر شود و در وادی خشک متن های سنگی و یخ زده، دق کند. نگاه پاک و تهی از ناسیونالیسم افراطی، روایت این کتاب را پر از حس نوستالژیک     می کند تا جایی که هر خواننده ی دانایی هم نگران نوادگان شهباز خان و پسرانش کفری می شود و هم کینه پسران محمد علی خان را تا همیشه در دل نگه می دارد که به جای انتقام خون پدر از دشمنان دیرینه ی باوی، رسم برادر کشی را آغاز کردند.

 

 

 

 

«تحولات تاریخی ایل باشت و باوی در عهد رضا خان»

این فصل شامل صعود و سقوط اسدخان فرزند مهدی قلی خان می باشد. در این فصل بخت با شاخه ی محمد علی خانی یار می شود و شهباز خان به کُند و زنجیر می افتد و اسدخان کلانتر بی چون و چرای ایل باشت و باوی می شود و برای زدودن غائله ها و اختلاف ها و آشوب ها به هر روشی توسل می جوید. اما طبیعی است که کریم خان کفایی دست از کینه و آشوب و انتقام برندارد و تا زنده است با شاخه ی محمد علی خانی کنار نیاید. تاریخ برگشت و کریم خان کفایی پسر سلبعلی خان از شاخه  ی شهبازخانی و احمد خان باشتی پسر حسین قلی خان از شاخه محمد علی خانی متحد شدند و پیمان برادری بستند که اسد خان را از صحنه سیاست کنار بزنند و قدرت را به دست گیرند و بین خود تقسیم کنند. ایل باشت و باوی که تا آن روز در غرقاب دو شاخه ای دست و پا می زد گرفتار آفت سه شاخه ای شد. به گفته عسکری «مثلث قدرت در ایل باشت و باوی همواره در نوسان بود. گاه اسد خان و کریم خان با هم متحد می شدند و گاهی احمد خان و کریم خان و گاهی ........» کریم خان و احمد خان که هردو دامادهای اسد خان بودند از فرصتی که به بهبهان رفته بود تا به زیارت کربلا برود، استفاده کردند و قدرت را به چنگ آوردند و قبل از آنکه اسد خان بتواند اقدامی کند، تراژیک ترین واقعه ی ایل باشت و باوی در قلعه ی باشت اتفاق افتاد. از آن جا که خاک باوی مناسب ترین جا برای پاشیدن و رویدن تخم نفاق و بی اعتمادی بود کریم خان و احمد خان می توانستند به همین راحتی به هم اعتماد کنند و همه چیز دست به دست هم داده بود تا احمد خان و پسرش با بی رحمی تمام به دست دوست داران کریم خان در خون بغلتد و التماس مظلومانه ی احمد خان به کی کاووس دولیاری «بخت کا علی سینا مزن» حتی دل سنگ را به رحم بیاورد. با کشته شدن احمد خان شکی نبود که به زودی گور کریم خان آخرین بازمانده شاخه ی شهباز خانی به دست نوادگان محمد علی خان کنده خواهد شد که شد. کریم خان پس از این واقعه ی غیر انسانی به حاشیه رانده شد و حسرت به دل ماند. نادر عسکری آنگونه که بایسته و شایسته است از خدمات اسد خان به ایل باشت و باوی به خوبی یاد کرده است. ساختن بیمارستان و مدرسه اسدی در باشت یکی از بهترین اقدامات اسد خان بود. اسدخان در تمام عمرش تلاش می کرد که کینه ها و دشمنی های داخلی را یک سو نهد و به عمران و آبادی بپردازد و هنوز گلاویز تدبیری برای جلب اعتماد نوادگان شهباز خان بود که ناجوان مردانه به دست سرتیپ خان بویراحمدی و عمالش کشته شد و این روایت تلخ از زبان قلم نادر عسکری شیرین تر است:

«بنا به روایت بی بی جان آفرین کیانی در این سال سرتیپ خان با طوایف و ایل خود به باشت آمدند. قدم مهمانان بر صاحب خانه نامبارک بود و در همان شب دختر اسد خان از بی بی کتایون به نام ماه طلعت عمر به مهمانان داده بود و خان باوی به حرمت مهمانانش دستور داد که کسی با صدای بلند شیون و عزاداری نکند اما عرف ایلی زحمت خان باوی را بی پاسخ نگذاشت و چون روز بعد اسد خان به صرف ناهار به خیمه و خرگاه دایی اش در «بایه خون» رفت. ناهار مفصلی راه انداخته بودند. اقلیم بهاری باوی که با مرغزارهای بخارا برابری می کرد، دل هر غریبه ای را می ربود. برف های «خهمی» کچل از دور می درخشید و صلابتش دل رهگذران را می ربود. خاک و ملک باوی چنان شوری در خون خان بویراحمدی برانگیخت که حتی دست هایی را که مشغول نان و کباب سفره بود قبل از نان به برنوهای چرب شده متوجه کرد. اسد خان را گرفتند و سخت بستند. بر خلاف عرف ایلی حرمت سفره شکسته شد. اسد خان که به تقلا افتاده بود ابیاتی از شاهنامه برای خان بویراحمدی خواند:

بدیشان چنین گفت کاین بند و درد

ستوده ندارند مردان مرد

چرا روز جنگش نکردند بند

که جامه زره بود و تختش سمند

اسد خان لحظه ای از غفلت خوانین بویراحمدی و ممسنی استفاده کرد و نامه ای به دست شیخ عبدشاه از همراهان خود داد تا سه تن از مردان باوی به نام های کاعلی خون موسایی، کاجان محمد و کامحمد حسن دولیاری را در جریان ماوقع قرار دهد و از آنها بخواهد تا در اولین فرصت به چادری که در آن محبوس شده بود بتازند و هرچه فشنگ در قطار دارند به همان چادر بزنند تا خود وی هم همراه خوانین بویراحمد کشته شود تا ننگی برای ایل نماند. نامه را نزد بی بی خانم بی بی بردند. وی فوراً امتناع کرد و این امر را قدغن نمود که شما کهنه دشمن هستید می روید اسد خان را می کشید. به هر صورت خواست اسد خان عملی نگردید.

اگرچه بی بی خانم مرتکب اشتباهی بزرگ شد اما تفنگ چی های باوی هم انگار دنبال بهانه ای برای اجرا نکردن دستور اسد خان بودند و الا به سادگی می توانستند نقشه را عملی کنند و نگذارند غبار این ننگ تا همیشه بر چهره ایل باشت و باوی بنشیند. »

«تحولات تاریخی ایل باشت و باوی از شهریور 1320 تا بهمن 1358»

پس از کشته شدن اسد خان به دستور سرتیپ خان بویراحمدی مدتی بی بی خانم بی بی همسر اسد خان امور را به کف گرفت و به دولت سپرد. در این ایام تنها تکیه گاه ایل بی سر و سامان باوی، دولت بود. کریم خان کفایی از شاخه شهبازخانی که به اتهام قتل احمد خان در تهران، زندانی بود، با وقوع جنگ جهانی دوم در شهریور 1320 آزاد شد و به باشت آمد تا زودتر از دیگر رقیبان بر مسند قدرت بشیند اما بخت مثل همیشه با او یار نشد و به علت قلت هواداران در همان سیر خطی سابق حرکت کرد و راه به جایی نبرد و ملک منصورخان باشتی پسر اسد خان که تحصیل کرده ی مدرسه ی نظام بود، از تهران به باشت آمد و با تدابیر حرفه ای و به کمک ایلات همجوار کلانتر بی رقیب ایل باشت و باوی شد و به سرکوب مخالفان و سر و سامان دادن اوضاع پرداخت. در این 11 سالی که باوی بی کلانتر شده بود، بی بی خانم بی بی هم چنان در عرصه حضور داشت. منصور خان فوراً متنفذان و بزرگان ایل را برای سوگند وفاداری فراخواند و بی درنگ مخالفان خود را یکی پس از دیگری در هم کوبید و نگذاشت اختلاف و دو دستگی های محمد علی خانی و شهباز خانی ـ که در زمان حکومت اسد خان کمتر شده بود ـ مجال بروز بیابند و ریشه این درد کهنه را خشکاند و دمل چرکین برادرکشی را با اقتداری مثال زدنی درمان کرد و یکه تاز میدان سیاست ایل شد. اگرچه در تمام دوران کلانتری ملک منصور خان باشتی، کریم خان کفایی و هواداران اندکش خار چشمش شده بودند اما هیچ گاه نتوانستند آسیبی جدی به او وارد کنند. طوایف نیمدوری، فتحی، شاه بهرامی و شادگانی به دلیل موقعیت جغرافیایی نامناسبشان یعنی هم مرز بودن با بویراحمد گرمسیر و چرام و طایفه های بابایاری و بناری و بابکانی و اختلاف همیشگی شان با شاخه ی محمد علی خان در تمام مدت کلانتری ملک منصور خان در معرض تعرض و تاخت و تاز و غارت بودند. اگرچه ملک منصور خان از پس تمام دشمنان داخلی اش به خوبی بر می آمد اما هیچ گاه نتوانست به دایره اقتدارش بیفزاید. او در بیش تر جنگ ها و بحران هایش از ایل های اطراف استمداد می طلبید، در صورتی که می توانست با پیوند ها و خویشاوندی های سببی درون منطقه ای و برون منطقه ای قلمروی استیلایش را بهبود بخشد و مردان بزرگ باوی را قدر بشناسد و درباره دوستان و دشمنان به آنالیز بهتری دست بزند اما او هیچ گاه به این امور توجه نکرد. بارها از خودم سؤال کرده ام کی خسروی دولیاری، کا باباخان بامیشخی «اطلس پوش» و کا شاه محمد دولیاری و کی کاووس دولیاری و کاآغاجونی نوشادی و کی محمد خان صادقی و کاجعفر سلیمانی و ملا محمد و ملا برزین و کی منوچهر و کی مرتضی و ده ها باوی دیگر که به دلیل حس برادرکشی کلانترها نامی از آن ها نمانده، از کی لهراس باطولی و علی آقا علی داد و کی علی خان و کی ولی خان و ملا غلام حسین سیاه پور و ... چه کم داشتند؟ مایه ی تأسف است که سرهای سرداران بی کلاه باشد و بی مایگان مزور کلاه بر سر بگذارند و سروری کنند. گویا پس از کشته شدن الله کرم خان و محمد علی خان نه فقط برادرکشی بین کلانترها و کلانترزاده رسم شده بلکه کدخدایان و ریش سفیدان و تفنگ چی ها و رعیت ها نیز مبتلای این بلا شده اند. آیا تنفر از یکدیگر و حذف واقعیت ها و تلفظ نام ها بدون لقب ها و شاخص ها خود به نوعی برادر کشی نیست؟ نمی دانم شاید اگر من و تو هم جای ملک منصور خان بودیم به هیچ کدخدا و ریش سفید و تفنگچی و رعیتی اعتماد نمی کردیم. فقط سؤال این جاست که چرا دشمنان ملک منصور خان او را بیشتر از دوستانش دوست داشتند؟

با همه ی اینها در هیچ دوره ای و در هیچ نقطه ای از کهگیلویه و بویراحمد کلانتری به باسوادی و با فرهنگی و نجیبی ملک منصور خان پیدا نمی شود. نامه های متعدد ملک منصور خان بهترین سند سواد و فرهنگ اوست و در باب نجابتش نیز صدها گواه عینی دوستان و دشمنان، این موضوع را تأیید می کند.

عسکری با دقت و حوصله ای فراوان فراز و فرودهای کلانتری ملک منصور خان را در دو مرحله زمانی ارزیابی کرده است: از شهریور 1320 تا 1342 و از 1342 تا 1358 و در این مسیر هیچ موضوع مهمی را از قلم نینداخته است. او پس از آخرین روایت فاجعه برادرکشی در ایل باشت و باوی در پاییز 1351 یعنی کشته شدن کریم خان کفایی، به سراغ سرنوشت ملک منصور خان باشتی می رود و آخرین روزهای کلانتری اش را با زبانی سوزناک روایت می کند. آری حالا دیگر کریم خان کفایی آخرین بازمانده شاخه شهبازحانی با حربه ی تبلیغات مخالفان زیرکش که از ساده دلی و بی سوادی عوام استفاده می کردند به تیری ناحق خاموش و فراموش شده بود و زمان آن فرا رسیده بود که ملک منصور خان با فراغ بال عنان امور را به دست گیرد و بر خاک باوی یکه تازی کند اما انقلاب 57 تمام رویاهای او را به کابوس، بدل کرد و تا خواست با خیال راحت، پلکی برهم بگذارد، خود را مقابل جوخه اعدام حکومت اسلامی دید و برای همیشه، پلک بر هم گذاشت.

باوی گوشه ای در سرای همایون، اثری در خور توجه و قرص محکم است و جا دارد از غلط های فاحش نگارشی و چاپی آن چشم پوشی کنیم و به خاطر شعور و داریت و توانایی نهفته در سطر سطر آن و هم چنین به پاس سطرهای زیبا و ماندگار ـ از این دست ـ به نادر عسکری تبریک بگوییم:

قیام تنباکو وجودم را پر از دود می کرد. پازن اخته ی گله ی همسایه مرا به یاد آغا محمد خان می انداخت. حمام عمومی شهر، امیر کبیر را در ذهنم تداعی می کرد. کفش های مغازه دار نزدیک مدرسه ام شبیه موزه ی میکاییلی حسنک بود ... .

«از مقدمه صفحه ی 8»

از قضا روزی تعدادی از گوسفندان کاعلی سینا گم شدند. حسن خان و علی مراد برای یافتن آن ها پا به کوه شدند. هردو مسلح بودند و در طول راه سنگی را نشانه گرفتند و مسابقه ای راه انداختند تیر اول را حسین خان شلیک کرد اما وقتی علی مراد دست به تفنگ برد، نشانه ای بهتر از حسین خان نیافت ...

«از فصل دوم صفحه ی 93»

دولت کهن سال باوی در آن روزگار فترت و نکبت چون سلیمان مرده ای بود که تکیه بر عصای بر پا مانده اما موریانه خورده ی خود داشت و هر تند بادی که از کران صحرایی بر می خاست، می توانست آن پیکر فرتوت و بی رمق را خاک خورد کند و به مغاک هلاک بسپارد ....

«از فصل سوم صفحه ی 127»

کفن بر اندامش پوشیدند و در جوار همان امام زاده فقیرو به خاکش سپردند. پایان دلاوریهایش مخالفان او را سرمست از باده ی غرور کرد. کریم خان کشته شد. بی بی ترلان خواهر احمد خان با خبر مرگ کریم خان انگار چیزی از دلش شکست، جوشید، از سینه اش بالا آمد. تو گویی موجی ناخواسته روحش را تسخیر کرد و به زبانش رسید، صدا در در گلو پیچید، دهانش بی اراده باز شد و زبانش تند، تند به حرکت درآمد: کلِ لِ لِ . لِ ... .

«از فصل چهارم صفحه ی 286»

 

 

 

پایان

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 17:47  توسط مهدی خادمیان  | 

نقدی برکتاب باوی، گوشه ای درسرای همایون، نوشته نادرعسکری

باوی گوشه ای درسرای همایون کتابی است درقطع وزیری، 379 صفحه که درسال 1385 چاپ اول آن روانه بازار نشرگردید.نام کتاب روایتی است هنری از باوی،که گوشه ای درنغمه ی شوشتری ازدستگاه های هفتگانه موسیقی ایرانی به نام همایون است،که هرچندمعنایی دور از ذهن دارد اما روایتگر ذوق و طبع لطیف نویسنده می باشد.طرح روی جلد با زمینه سیاه و با حاشیه های سفید به نوعی آماده کننده ذهن خواننده برای برخوردبا وقایع تلخ وعبرت آموز درون کتاب است. کهنگی تصاویر و وجود پارازیت های روی آن برانگیزنده نوعی حس نوستالوژیک برای کسانی است که به نوعی با موضوع کتاب ارتباط یا احساس همذات پنداری دارند.آوردن حکم برائت ملک منصورخان باشتی برروی جلدکتاب رامی توان اقدامی بدیع، نووحتی شجاعانه به حساب آورد، اما می تواند تقویت کننده نوعی پیشداوری در خواننده در مورد خان باشت،که شایدبه گونه ای قهرمان کتاب است،باشدکه ارزش پژوهشی کتاب را با سوال مواجه می کندجنبه منفی این مساله زمانی نمود بیشتری پیدا می کند که نویسنده دارای تحصیلات آکادمیک درمعتبرترین دانشگاه ایران-تهران- درمقطع کارشناسی ارشدونزداساتیدبنام تاریخ ایران چون استادباستانی پاریزی استادشیرین بیانی و...میباشد.

تقدیم کتاب به پدر و مادر و نخستین معلم ایل مرحوم حیات قلی اندرزی نشانگراعتقادواحترام نویسنده به فرهنگ وشخصیت های فرهنگی این است که جای تقدیردارد.

کتاب دارای مقدمه ای شیرین، سلیس و ادبی است که موجب انبساط روح ونشاط خاطرخواننده است. پیشگفتارکتاب از نظم منطقی برخوردار است به این معنی که ازیک کلیت-کهگیلویه-شروع شده و به یک جزئیت- باوی- می رسد،اما اختصار زیاد آن را اگر نشان از کم تجربه بودن نویسنده ندانیم،حداقل دلیل برعجول بودن وی است ،چرا که پیشگفتارآماده کننده ذهن خواننده برای مواجه شدن باموضوع اصلی کتاب است.نکته ی دیگر در مورد پیشگفتار،اشتباه فاحش نویسنده درسطردهم در زیر شاخه خواندن شش ایل کهگیلویه از شاخه لربزرگ بختیاریست درصورتیکه بختیاری خودنیزیکی اززیرمجموعه های لربزرگ است.

موضوع اصلی کتاب با فصل بندی تطبیقی برحسب ترتیب سلسله تاریخی ازافشاریه به بعدآغازمی گردد.این موضوع درجهت منسجم نگه داشتن ذهن خواننده و تطابق شرایط محلی موضوع کتاب باشرایط کلی کشور، کاری مفیداست، اما ای کاش نویسنده به جای آغاز کتاب ازسرگذشت شیخ محمدهاشم به عنوان بنیانگذار ایل باوی، ابتدا مونوگرافی ایل و شناسنامه طوایف آن را می آورد تا هم اثر تبدیل به اثری کامل و به نوعی دایره المعارف ایل باوی می گشت و هم نویسنده فرض را برآن میگذاشت که این کتاب ازسوی خوانندگان و پژوهشگران غیربومی نیز مورد بررسی ومطالعه قرارمی گیرد. از سوی دیگر، اگر وی کتاب را اثری ماندگار برای آیندگان می دانست و از دیدگاه هرمونوتیکی به اثرخود می نگریست ضرورت درج یک مونوگرافی هر چند کوتاه و مختصر را حداقل برای خوانندگان نسل بعداحساس میکرد. شایسته است که آقای نادرعسکری درچاپ های آتی این نقیصه بزرگ را رفع نماید.

درهرصورت، نویسنده موضوع اصلی کتاب راباسرگذشت شیخ محمدهاشم باشتی آغازکرده وبابررسی مختصردوران زمامداری مسیح خان، هیبت الله خان،محمدتقی خان و شریف خان به دوران الله کرم خان باوی رسیده است.هرچندکه تاریخ عشایری ایران بالاخص عشایرکهگیلویه،تاریخی شفاهی وغیرمکتوب است وپژوهشگران با فقدان شدیدمنابع تاریخی مواجهه اند،اما نویسنده ی کتاب می توانست با مطالعه بیشترکتب تاریخی ودریافت شواهد و قرائن بیشتر، به بررسی کامل تراقدام می نمود.

خواندن کتاب و بررسی منابع آن،این ذهنیت را در خواننده تقویت می نماید که نویسنده با مطالعه منابع محدود شروع به نگارش کتاب کرده است و ظاهرا پس از نگارش آن، هیچ گونه پژوهش جدید یا تغییری در نگارش اولیه بوجود نیاورده است.

ازدوران زمامداری الله کرم خان به بعد، نویسنده منابع تاریخی بیشتری دردست داشته وبالطبع جزئیات بیشتری راموردتحقیق وتفحص قرارداده است واین مسئله تاپایان زمامداری اسدخان مشهوداست.باقتل اسدخان وآغاز دوران منصورخان باشتی کتاب رنگ و بوی جدیدی می گیرد وحتی نگارش باسبک وسیاق تازه ای آغازگردیده است نوشته های کتاب از بعد تاریخی صرف به بعد تاریخی-ادبی تغییرجهت می یابد و فصول تازه کتاب با نیمچه مقدمه های ادبی آغازمی گردد،مطالب شیرین تر و روانتر می شود، حس بازگشت به گذشته زنده می گردد وخواننده از خواندن آن به نشاط می آید.این مسئله بیانگر نگارش این کتاب در دو دوره شرایط روحی وعاطفی نویسنده و تاثیرپذیری وی از ادبیات نگارشی دیگران به خصوص استادمحمدبهمن بیگی است.این نوع ادبیات هرچندکه کتاب رابه موجودی زنده و پویا تبدیل می نماید که خواننده با آن ارتباط بیشتری برقرار میکند،دارای یک ایراد اساسی است وآن این است که معمولا نویسنده نتوانسته است ارتباط قوی ویک پارچه ای میان مقدمات ومحتوای فصول برقرار کند به این معنی که نویسنده ازیک نگارش ادبی جهشی به نگارش تاریخی زده است که از یکدستی مطلب می کاهد این موضوع بخصوص درفصول جنگ اول نیمدور به بعد مشخص است.با این حال باز هم تاکید میکنم که ایجاد تصاویر بدیع و زیبا در مقدمه فصول از نقاط قوت کتاب در حوزه ادبی است.کتاب سپس به بررسی سرگذشت زندگی ملک منصورخان باشتی آخرین خان باشت پرداخته است وتقریبا نیمی از کتاب،شرح زندگانی وی و وقایع ایلی آن دوران است، چنین امری با توجه نزدیکی زمانی نویسنده به وقایع و فراوان بودن اسناد و منابع مکتوب و غیر مکتوب امری بدیهی است، ولی نویسنده در شرح وبسط موضوع کمی زیاده روی کرده است تا جایی که این ذهنیت درخواننده پدید می آید که منصورخان قهرمان کتاب است ولی با این حال نویسنده در عین توجه بیش از حد به دوران زندگی منصورخان، جانب انصاف را تا حدودی رعایت نموده و به جای ترسیم چهره ای روشن یا سیاه،چهره ای واقعی ازشخصیت ذکرشده،ترسیم نموده است. کتاب با مرگ منصورخان و شروع انقلاب اسلامی به پایان می رسد که پایانی منطقی است برای تاریخ یک ایل در دوران مدرن.

کتاب بیش از آنکه تاریخ باوی باشد، تاریخ خوانین باوی است ودرآن هیچ یاد مستقلی          از شخصیت های تاریخی ، فرهنگی و مذهبی باوی نشده است واسم شخصیت ها هم صرفا زمانی آورده شده است که به نوعی با خوانین ارتباط داشته اند.دیگرآنکه با وجودی که در پایان کتاب فهرست منابع و ماخذ آمده است اماگذشته از چند صفحه اول کتاب، نویسنده درپاورقی اشاره ای به منابع نداشته است که این موضوع از ارزش علمی وپژوهشی کتاب می کاهد وبویژه آنکه ازنویسنده ای چون نادر عسکری توقع بیشتری می رود.درپایان کتاب نام مصاحبه شوندگان، جهت ادای دین آمده است، اینکه نویسنده خود را ملزم به سپاسگذاری و ذکر نام آنان کرده است،شایسته تقدیر است.در کتاب عکس های فراوانی به چاپ رسیده و نویسنده تلاش کرده است حداقل از تمامی تاریخ سازان باوی یادی تصویری نماید با این حال جای عکس تعدادی از افراد سرشناس خالیست و مضافا اینکه عکس ها کیفیت تصویری خوبی ندارند. مضافا" اینکه کتاب دارای ایرادات ویرایشی و اغلاط املایی فراوان است،شایسته است نویسنده در چاپ های بعدی نسبت به برطرف نمودن آن اقدام نماید.

در پایان ذکر این نکته را ضروری میدانم: کتاب باوی گوشه ای در سرای همایون به این دلیل که اولین کتاب نویسنده و اولین پژوهش مستقل در مورد ایل باویست-البته کتاب پژوهشی برایل باوی زودتر از این کتاب به چاپ رسید اما مجوز آن بعد از این کتاب صادر شده است و نویسنده بدون هیچ چشمداشت مادی و صرفا" برمبنای تعهد و علایق قومی نسبت به نگارش آن اقدام نموده است، برای رسیدن به این مهم نیز زحمت ها و مرارت های فراوانی از جمله گشت و گذارهای فراوان و مصاحبه های بسیار جهت جمع آوری و تدوین منابع شفاهی و عکس ها ، گردآوری و فیش برداری از کتب تاریخی و ... را تحمل نموده است، بویژه آنکه عده ای از راویان  وی را جوانی نورسته، ناتوان اما جویای نام دانسته و از همکاری دریغ داشته، بعضا" حب و بغض های شخصی خود را در نقل روایات دخیل کرده و یا از دادن اسناد و عکس ها خودداری نموده اند و از طرف دیگر ادارات دولتی نیز همکاری لازم را جهت نشرکتاب نکرده و حتا با فشارهای خود باعث حذف مطالبی از کتاب شده اند ، خلاصه اینکه ،  نگارنده ضمن قدردانی از زحمات نویسنده کتاب در جمع آوری آخرین روایات شفاهی از آخرین بازماندگان و معمرین ایل و با پذیرش تمامی کمی و کاستی ها،کتاب باوی، گوشه ای در سرای همایون را کتابی ارزشمند ، روان ، منصفانه ، خوش فرم و ساختار می داند و علاوه بر تبریک به نویسنده کتاب ،خواندن آن را به تمامی علاقمندان تاریخ عشایری توصیه می نماید.

چهارشنبه 17/9/89 گچساران

مهدی خادمیان زیدونی

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 19:13  توسط مهدی خادمیان  | 
v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);} Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-bidi-font-family:Arial;}
جغرافیای تاریخی کهگیلویه نوشته:مهدی خادمیان استان کهگیلویه وبویراحمد با مساحت 16264 کیلومتر مربع در جنوب غربی ایران قرار دارد.این استان بین دو مدار29 درجه و 52دقیقه و 31درجه و26دقیقه شمالی ونصف النهارهای 49درجه  55دقیقه و51درجه و 53درجه شرقی قرار گرفته است.از شمال به استانهای اصفهان وچهارمحال  وبختیاری,از شرق با فارس,ازجنوب بافارس وبوشهر وازغرب با خوزستان همسایه است. استان کهگیلویه وبویراحمد فعلی که از سال 1342خورشیدی وارد نقشه سیاسی کشور گردیده است جزئی از منطقه کهگیلویه باستانی است که دراواخر دوران ساسانی باحدود دو قلمرو مشخص وارد تاریخ وجغرافیای ایران شده است.در این مقاله سعی شده به گونه ای مختصر به جغرافیای  تاریخی کهگیلویه پرداخته شود.مقاله به دوقسمت اصلی از آغازتادوران اسلامی وازدوران اسلامی  تاکنون تقسیم می شود. الف : جغرافیای تاریخی کهگیلویه از آغاز تا اسلام; تاریخ ایران باستان دارای نقاط تاریک و کورفراوانی است وآنچه به عنوان اسناد ومدارک ازآن  دوران به جای مانده,بسیاراندک,مشوش ونامعلوم است که به جزسنگ نگاره باقی مانده ازدوران  هخامنشیان به بعد عمدتا متکی به اسنادونوشته های خارجی است,بنابراین درتمام مباحث تاریخی به  خصوص جغرافیای تاریخی باید با احتیاط گام برداشت.درکتیبه های آشوری ازمنطقه ای به نام پارسوا(پارسوماش) وهمچنین منطقه ای به نام انزان سوسنکا یا انشان شوشنکا نام برده شده است اما حدود وثغور آن به خوبی مشخص نگردیده است.دانشمندان ومستشرقین غربی و به طبع آن محققین  ایرانی,بنا به اطلاعات وعلم خود وبعضا با آسمان و ریسمان بافتن سعی به مشخص نمودن حدود آن  نموده اند.عده ای آن منطقه را دراستان کنونی خوزستان,عده ای در فارس وعده ای دیگردر مناطق  وسیعتری که از کرمانشاهان شروع گردیده و تمام قسمت های جنوب غربی ایران به انظمام استان  فارس,را تا دریای پارس دربرمی گرفته است, انزان دانسته اند,عده ای هم انزان وانشان رادردو  قسمت مجزا اما خویشاوند دانسته اند به هر روی بحث دراین موردازحوصله این مقاله خارج است  ونگارنده ضمن پذیرش واعلام محدودیت علمی خود به خصوص در این مورد خاص بااستناد  به گفته های صاحبنظران,,بسیار محتمل می داند که پارسو,انزان یا انشان هرکجا بوده وتا هرجا ادامه داشته است,شامل استان کهگیلویه وبویراحمد فعلی نیزباشد. باتشکیل نخستین حکومت مقتدرآریایی درایران,مادها,این حکومت به تجربیات باارزش جهت اداره  کشوردست یافت.دراین دوران کشور به چندین ساتراپی  تقسیم شده بود که برهرساتراپی یکی از  سرداران مورد اعتماد یا اشرافزادگان درباری حکومت می کرد.دراین زمان هسته اصلی پادشاهی  ماد,سرزمین ماد ومحتملا همان قلمرویی بوده است که بعدها درعصرهخامنشیان,ساتراپ نشین ماد را تشکیل می داده است واز کتیبه بیستون برمی آید که شهر آشوری اربل(اربیل کنونی در اقلیم کردستان عراق)نیز جزخاک ماد بوده است وازگفته های گزنفون چنین می توان نتیجه گرفت که اراضی اصلی آشورنیز جزء خاک ماد شده بوده وبعدها نیز دراذهان مردم جزء سرزمین ماد شمرده  می شده است.((سیرومدی))یعنی ایالت آشوری پیشین((کی روری))و زاموآ,پارسوآ وبیت ها مبان  وکشیه سو وخارخار نیز بی شک جزو لایتجزای ماد شده بود.1بنابراین می توان عنوان نمود که درزمان مادها,کهگیلویه وبویراحمد فعلی به عنوان قسمتی از پارسوا جزئی از ساتراپ نشین ماد محسوب می شده که خراج نیز پرداخت نمی نموده است.هرچند که امپراطوری ماد,مرزهای بسیار  پهناورتری از ساتراپ نشین ماد داشته است. با تشکیل امپراطوری هخامنشیان بعنوان اولین امپراطوری(به معنای واقعی کلمه),متصرفات آنان از فرارودان تا یونا ن وازهندتا مصر ادامه داشت.امپراطوری بزرگ هخامنشیان 23 ساتراپ داشته  است ولی از آنجا که درنوشته ها واسناد بجای مانده مرزهای ساتراپ ها به دقت مشخص نشده است نمی توان به صراحت گفت که استان فعلی,جزء کدام ساتراپی بوده است ولی می توان احتمال داد که جزیی ازساتراپ نشین پارس یا پرسه بوده باشد وشایدهم قسمت عمده آن جزیی از این ساتراپی و قسمت کوچکتری ازآن جزء ساتراپی ایلام یا هوزا بوده باشد.ذکر این نکته ضروری است که درهر  صورت منطقه کهگیلویه درزمان هخامنشیان دارای ارتباطی بسیار نزدیک با آنان بوده چنانچه عده  ای ازمحققین منشا خانواده هخامنشی راازاین منطقه می دانند و درهیچ یک ازمتون تاریخی گزارشی  ازقیام وسرکشی مردمان این سرزمین برعلیه هخامنشیان دردست نیست.مبهم ترین قسمت تاریخ  ایران باستان مربوط به دوران اشکانی است واطلاعات تاریخی چندانی ازاین حکومت مقتدروپهناور  دردسترس نیست.این ابهام به گونه ای است که حتی شامل نژاد ومحل اولیه آنان,پایتخت,دوران  پادشاهی و....می شود. با این حال آنچه ازمنابع تاریخی برمی آید,قلمرواشکانیان شامل هژده ساتراپی بوده که علاوه  بر آنها-که فقط قسمتی از قلمروهخامنشیان بوده است تعدادی ازاستانهای سابق هخامنشی نیزدراین  دوره به صورت امارت های مستقل دراطراف ومیان این ساتراپی ها وجودداشته است وفرمانروایان  این مناطق,خودرامتحدوتحت الحمایه اشکانیان می شمردند, درعین آنکه به پادشاه متبوع اشکانی باج  می دادند. و درهنگام ضرورت سپاه مجهز دراختیار وی قرارمی دادند,اما درسایراموراستقلال داشتندوبعضا ازتبعیت دولت پارت خارج می شدند.از اینروست که حکومت اشکانیان را ملوک الطوایف می خوانند.بدین گونه سازمان داخلی دولت اشکانی یکدست نبود و پادشاهی های کوچک همانند,پارس,الیمایی(ایلامیان)مسن و...جزء آنان بود.برخی ازاین پادشاهی ها را شاهزادگان خاندان اشکانی وشاخه های فرعی آن سلسله اداره می کردند.وبعضی پادشاهی های تابع مانند ایلام وپارس به  نام خودسکه می زدند.2 عده ای ازمحققان کهگیلویه راجزء دولت نیمه مستقل پارس دانسته اند اما پروفسور ریچاردفرای طی تحقیقات خود استنباط می نماید که کهگیلویه جزئی از پادشاهی الیمائید بوده است.3 نقش برجسته تنگ سولک بهمئی یادگاری ازاین دوران است. دردوران ساسانیان,وضع به گونه ای دیگربودواصلاحات زیادی در ساختارسیاسی کشورانجام گرفت. شاهان ساسانی همواره اشکانیان رابه خاطرنحوه اداره حکومت ونفوذفرهنگ های بیگانه سرزنش می نمودند واین ناراحتی ونارضایتی بحدی است که پس از به قدرت رسیدن,سعی به محوآثارومظاهر  اشکانیان نمودندوحتی تاریخ اشکانی را نیز حذف نمودند.این محو تاریخی به هرگونه ای است که  حتی درشاهنامه نیزبه دلیل فقدان مدارک ازایشان یادی درخورنشده است وکل ابیات شاهنامه درمورد تاریخ اشکانیان 23 بیت ودربعضی ازشاهنامه 28 بیت است وحکیم طوس خودنیز بدین نکته اذعان دارد ومی فرماید:         کزایشان بجزنام نشنیده ام                                          نه درنامه خسروان دیده ام به هرروی ساسانیان اصلاحات زیادی درساختارسیاسی کشورانجام دادند ومدل حکومتی کشور را از     الطوایفی(فدرالی) به مرکزی( یونیتری )تغییر دادند. برطبق نوشته کولسنیکف,ایران درروزگارخسرو اول(531-578م)به چهار کستک(سمت  یاکناره) تقسیم شده بودکه در راس هرکدام از آنان یک اسپهبد قرارداشت.این چهاربخش شامل خراسان (به فرمانروایی اسپهبدخراسان یا خورآسان),خورباران(خورباران اسپهبد یا اسپهبدالمغرب), نیم روز(نیمروزاسپهبد یا اسپهبد فارس)وآذربایگان(اسپهبدآذربایگان)بود که استانهاوشهرستانهای هر کستک زیرنظرسپهبد آن اداره می شد.کستک نیم روز دارای شش شهرستان بزرگ اسپاهان,کرمان, پارس,ساکستان,اهوازویمن بوده است.4استان کهگیلویه وبویراحمدفعلی نیز جزئی ازاین کستک بوده  است.درروزگارساسانیان,تقسیمات کشوری دیگرهم وجود داشته که گوناگون ونا روشن است.با این  حال می توان آن را به چهار گروه بزرگ تقسیم نمود:اول,کستک که ذکرآن رفت,دوم: شهر که درزبان پارسی میانه به معنی کشور,سرزمین و شهرستان است ومعادل عربی آن بلد است.شهر  ساسانی گاهی همسنگ وگاهی کوچکتر ازساتراپی پارت ها بوده است.درروزگارآخرین شهریاران  ساسانی,این اصطلاح بیشتر برای شهرستانهای مرزی به کاربرده میشد.سوم:کوره یا خوره بعنوان  بخش های جداگانه یک شهرستان بوده است وچهارم:تسوگ(طسوج)که شامل چند ده ویا روستا بوده  است.5 اما پروفسورکریستین سن که بدون شک یکی از غولهای تاریخ ساسانیان است,تقسیمات  کشوری رابه گونه ای دیگر می داند.وی معتقدات که کشوربه ایالات (زیرنظرمرزبان)ایالات به چنداستان(زیرنظراستاندار)وبخش های کوچک آن به شهرکه به مرکزآن شهرستان(زیرنظرشهریگ) وروستاگ (عربی آن روستاق) که زیرنظر دیهیگ قرارداشته است تقسیم می شده است.6 اینکه دراین  مقاله به تقسیمات کشوری درزمان ساسانیان بیشتر پرداخته می شود بیشترازآن جهت است که شکل گیری اولیه  منطقه کهگیلویه(ارجان)دراین دوران شکل گرفته است وازاین رو آشنایی با اصطلاحات  و تقسیمات کشوری این دوران ضروری است.درزمان ساسانیان پارس به پنج  کوره تقسیم می شده  است: 1-اردشیرخوره به مرکزیت گور یا جور(فیروزآبادکنونی) 2-شاپورخوره به مرکزیت شاپوریا بیشاپور(کازرون کنونی) 3-داربگرد یا داراب خوره(به مرکزیت دارابگرد داراب کنونی) 4-اصطخریا استخر (که ویرانه های آن بین تخت جمشید وپاسارگاد قرار دارد) 5-قباد خوره به مرکزیت ارگان یا ارجان(بهبهان کنونی) 7 پروفسور گاوبه درمورد تشکیل قباد خوره  چنین می نویسد((بنابر روایت طبری,قباد اول ساسانی ,شهررام قباد را بنیان گزارد واین شهریست  که به نام بیرام قباد نیز معروف است وارجان هم نامیده می شود.وی برای این شهرکوره ترتیب داد  که شامل رستاق کوره شهرسورق (یعنی دورق) و کوره رام هرمزشد.8ابن فقیه آن را تکمیل کرده و  از استانهای رام هرمز,شاپور,اردشیرخوره و اصفهان نام می برد که یک بخش از استان نام برده  برای تشکیل استان جدید ارجان درنظرگرفته شده بود.بنابراین استان ارجان محدود می شد ازطرف  جنوب غرب به استانهای دورق/سرق,درسمت غرب و شمال غربی رام هرمز,درشمال و شمال شرقی اصفهان و درسمت خاوری,شاپور ودرطرف جنوب خاوری اردشیرخوره ومرزجنوبی آن را هم خلیج فارس تشکیل می داد........تمام آرا براین است که پس ازتسخیرایران,تقسیمات کشوررامثل زمان خسرواول(579-531م)پذیرفتند)).9 بدین گونه  درزمان ساسانیان برای نخستین باراستان قباد  خوره یا ارجان(کهگیلویه بعدی) با مرکزیت شهرارجان پای به عرصه تقسیمات جغرافیای کشوری  می نهد.   ب :  جغرافیای تاریخی کهگیلویه بعد از اسلام از اصطلاحاتی که در دوران اسلامی درمورد تقسیم بندی های ولایت پارس به کار برده می شود واژه زم  یا رم است.استخری می گوید ((چند جایگاه در فارس وجود داردکه به (زم)شهرت دارند و  مراد قبیله باشد,هرزم راشهر وناحیتی است و دارای رئیس می باشد که خراج وداد ستد و راهنمایی  راهها برعهده او باشد.10  تمامی تاریخ نویسان بجز ابن خردادبه 11زموم فارس را پنج زم نوشته اند که بنابر نوشته استخری بزرگترین آنها زم جیلویه وقلمرو آن را منطقه زمیجان دانسته است((یکی  ازپادشاهان رموم که همیشه یک تا سه هزارنفربردرخانه های ایشان لشکرحاضراست مهرجان  پسرروزبه پادشاه زمیگان است وآن رمی است که به رم جیلویه مشهور است.12 ابن بلخی در  فارسنامه تنها به نام جیلویه درجزء پنج رم کردان پارس قناعت کرده وسابقه آنان رابه قبل ازاسلام می رساند که شوکت لشکر فارس ازآنان بوده است.13 بنابرعقیده محمود باور دراوایل دوره اسلامی  تمامی منطقه فارس به چهاربخش تقسیم شدکه هربخش آن تحت فرمانروایی یک حکمران عرب  قرارداشته است: 1 : ناحیه شبانکاره به مرکزیت ایگ 2 : ناحیه فارس به مرکزیت شیراز 3 : ناحیه لارستان به مرکزیت 4 : ناحیه کهگیلویه به مرکزیت ارجان 14  همانگونه که گفته شد اعراب تقسیمات کشوری ساسانیان راپذیرفتندودرزمان امویان ازایالت بزرگ نام برده شده که از جمله  آنان استخراست.15دراین دوره  کهگیلویه جزیی ازاین ایالت بوده  است.گاوبه بنابه نوشته های مورخین قرون اولیه اسلامی معتقدات که دراین دوران سرحدات است  استان ارجان تغییراتی پیدا نمود.قسمت های ثروتمند گناوه وسی نیز (احتمالا روستای امامزاده حسن فعلی,بین بندرگناوه وبندردیلم)درمنطقه ساحلی خلیج فارس نیزبه آن پیوسته است.هم اومی گوید ظاهرا  دراین دوران باشت وگنبد ملغان (دوگنبدان یا گچساران فعلی) که دربخشهای میانی مرزشرقی قرار داشته اند به استان شاپور (کازرون فعلی)ملحق شده اند.گاوبه اوایل عهدآل بویه را شکوفایی ارجان  واواخرحکومت آنان را زوال این ایالت می داند زیرا سی نیزوگناوه ویران شده بودندوناصرخسرو  که درقرن سوم هجری واردبندرمهروبان(احتمالا امامزاده عبدالله فعلی بین دیلم وهندیجان)شده نامی  ازاین دوشهرنشنیده است,اماازدوبخش جنوبی مهروبان به نام های توج وکازرون که استان شاپور  تعلق داشته اند,یادمی کند.جغرافی دانهای عصرسلجوقی ومغول,غرب ارجان راجزو خوزستان  شمرده اند ونه فارس,یااینکه برایشان درست روشن نیست که به کجا تعلق دارد.16درزمان ایلخانان  مغول,غازان خان,اصلاحاتی رادرساختار سیاسی واداری کشوربه عمل آورد که به موجب آن کشوررابه جهت اخذمالیات ها به 16 منطقه تقسیم می کرد. 17دراین دوران کهگیلویه جزیی ازنواحی لربزرگ بوده که پادشاهان محلی آن تحت عنوان اتابکان لربزرگ بامرکزیت مال میریا ایذج(ایذه  کنونی) به اداره آن می پرداخته اند.اما تقسیم دیگری نیز به نام تومان درزمان مغول مرسوم بوده که مقصود آن به درستی مشخص و روشن نیست که شاید نوعی تقسیم برمبنای آمارومالیات بوده است. حمدالله مستوفی که دراواخرعهد ایلخانان می زیسته است,درنزهه القلوب کاملترین این تقسیمات راآورده است که طبق آن عراق عجم, چهل شهرونه تومان داشته که تومان نهم آن لربزرگ بوده  است.این تومان شامل بختیاری,کهگیلویه وقسمتهای ازخوزستان وناحیه شولستان(شهرستانهای  ممسنی ورستم کنونی)درفارس بوده است. 18ظاهرا تقسیم بندی لربزرگ دردوره ایلخانان شامل  قسمت های کوهستانی وعشایری کهگیلویه بوده است,چراکه دراکثرمنابع,تقسیمات فارس دردوره  مغول همان تقسیمات قدیمی بوده که برپنج کوره یادشده تقسیم می گردیده است وکوره قباد خور (ارجان)درسمت مغرب فارس قرارداشته وشهرهای ارجان(بهبهان فعلی),ری شهر(زیدون فعلی)  مهروبان(امامزاده عبدالله فعلی),سی نیز(امامزاده حسن فعلی) وهندیجان جزء آن بوده است.19 بنا  به نوشته ابن بلخی درفارسنامه که درقرن ششم هجری به رشته تحریردرآمده است,قباد خوره قسمت  های شمالی وشمال شرقی خودکه شامل بلادشاپور((دهدشت کنونی)) باز رنگ (حدودیاسوج کنونی)  وزیریا زیز که محل دقیق آن نامعلوم است را که درسابق جزیی ازآن بوده است ازدست داده است. طبق گفته های ابن بلخی وحمدالله مستوفی(قرن هشتم هجری) مناطق یادشده ازبخش های شاپوربوده  است.درکتاب شیرازنامه(که کمی قبل اززمان صفویه نوشته شده است) آمده است که ارجان در  نزدیکی های مرزبین خوزستان وفارس است,اما به هیچ وجه سرحدات آن رامشخص نمی نماید. 20 باروی کارآمدن صفویه,این حکومت به ملوک الطوایفی درایران پایان داد وبه گستره جغرافیایی  ایران وحدتی دوباره بخشید.دوران صفوی,اوج نقش آفرینی کهگیلویه درتاریخ بعدازاسلام ایران است  وشاهان صفوی برروی آن حساب ویژه ای داشته اند.دراین دوران ایران به چهارده ایالت وسیزده بیگربیگی ازجمله بیگربیگی کهگیلویه تقسیم می شد.21 دراوایل سلطنت شاه عباس بزرگ(1038- 995 ه.ق)ایران به بیست وچهار ایالت ازجمله ایالت کهگیلویه وبهبهان تقسیم گردید.22 دردوران  افشاریه کهگیلویه جزیی ازبیگربیگی فارس گردیده دراین دوران ودوره زندیه,شوشتر جزیی از  کهگیلویه بود.شورش محمدخان بلوچ حاکم کهگیلویه برعلیه نادر ازاین شهر آغازگردید.بنابه نوشته رستم الحکما ومحمدهاشم آصف دردوره فرمانروایی کریم خان زند,ایران به شانزده ایالت که هرکدام  دارای القاب ویژه ای بوده اند,تقسیم گردیده است که دراین تقسیم بندی کهگیلویه جزیی از دارلعلم  شیراز بوده است.23 دراوایل قاجاریه ایران به پنج حکمران نشین مستقل آذربایجان,فارس,خراسان,  کرمان وبلوچستان,کردستان وکرمانشاه وسرحد عراقین تقسیم می شده است که حکمرانی فارس شامل  فارس,بنادر وجزایر,کهگیلویه وبختیاری وخوزستان بوده است ولی ازسال 1237ه.ق تقسیمات  کشوری باردیگر تغییرنمود وایران به چهارده ایالت وپانزده حکومت نشین تقسیم گردید که تا اواسط دوران ناصرالدین شاه این تقسیم بندی برقرارماند. 24 دراین دوران کما فی السابق کهگیلویه جزیی  ازحکمرانی فارس باقی مانده بود.گاوبه با توجه به شواهد ومدارک معتقد است که اززمان صفویه تا  دوران قاجاریه تغییرات زیادی درمرزهای کهگیلویه بوجود نیامده وسرحدات احتمالی آن راتقریبا مطابق همان که درفارسنامه ناصری آمده است می داند یعنی ازشمال به بختیاری,ازشرق به دزکرد  وممسنی,جنوب به دشتستان وماهورمیلاتی وخلیج فارس وازغرب به فلاحی و رامهرمز.25برطبق  این تقسیم بندی کهگیلویه تقریبا منطبق با استان کهگیلویه وبویر احمد فعلی وشهرستانهاوبخشهای  بهبهان ,آغاجری ,زیدون,امیدیه,ماهشهر وهندیجان درخوزستان وشهرستانهای بندردیلم وبندرگناوه  دراستان بوشهر فعلی بوده است. فارسنامه ناصری اثرجاودان میرزا حسن فسایی ظاهرا به در  خواست ناصرالدین شاه قاجار نوشته شده است,که درآن به دقت حدود وثغور کهگیلویه را دردوران  قاجارمشخص می نماید وهمزمان که نام تک تک آبادها وایلات وطوایف را می برد گریزی نیز به  تاریخ منطقه می زند.توضیحات فارسنامه ناصری درموردکهگیلویه را می توان به صورت کتابی  مستقلی چاپ نمود.(این کتاب یکی از منابع اصلی کتبی است که پس ازآن درمورد فارس وبخصوص  کهگیلویه  نوشته شده است.ازآنجا که دراین مقاله نمی توان تمام مطالب فارسنامه رانقل کرد تقسیم  بندی کلی آن راجع به کهگیلویه رانقل می نمایم ورجوع به کتاب رابه علاقمندان سفارش موکد دارم.  فارسنامه ناصری کهگیلویه را به دوبخش پشت کوه وزیرکوه تقسیم می نماید.پشتکوه خودبه سه بخش  بلادشاپور,تل خسروی ورون تقسیم می شود وزیرکوه نیزمنقسم به پنج قسمت حومه ارجان,زیدون  ,باشت,کوهمره ولیراوی می شود.26این تقسیم بندی عینا درکتاب عشایرفارس نوشته ژ.  دمورینی 27عشایرجنوب,نوشته میخائیل.س.ی.ایوانف 28کهگیلویه وایلات آن,نوشته محمودباور  29 وبسیاری ازنویسندگان دیگرآمده است.باورگزارش می دهد که کهگیلویه علاوه براستان فعلی  وشهرستانهای ذکرشده ازاستانهای خوزستان وبوشهر هرسطوربالا,در دورانهای خاص شامل  رامهرمز وشادگان نیزبوده است. 30مورینی دامنه ایالت کهگیلویه ازقریه نارمه درتل خسروی تاشیر  ونک درناحیه لیروای به طول 288 کیلومتر واز قریه آنا(عنا فعلی) تاقریه ابوالفارس((نزدیک رامهرمز کنونی)) به طول 216 کیلومتر می داند.31 لازم به توضیح است که تا دوران پهلوی دوم مرکزیت استان کهگیلویه شهربهبهان بوده وفقط دردوران کوتاهی ازحکومت احتشام الدوله قاجار   ازمنطقه تسوج چرام به عنوان ییلاق سرحدی برای تابستان استفاده می شده است که سنگ نوشته  وی در تنگ المون تسوج هنوز موجود است.در دوران مشروطیت((قانون تصمیمات کشوری تحت عنوان ((قانون ایالات ولایات)) در24 ذی القعده 1325 به تصویب رسید وایران به چهارایالت  آذربایجان,کرمان وبلوچستان,فارس وبنادر,خراسان وسیستان به همراه دوازده ولایت ودارالخلافه  تهران تقسیم گردید.32طبق این تقسیم بندی کهگیلویه باحدود ذکرشده جزء ایالت فارس وبنادربوده  است.دردوران رضاشاه پهلوی در16آبان 1316 ((قانون تقسیمات کشورووظایف فرمانداران  وبخشداران)) مصوب گردید وکشوربه شش استان وپنجاه شهرستان تقسیم شدکه هراستان به چند  شهرستان وهرشهرستان به چند بخش وهربخش به چند دهستان وهردهستان به چند قصبه وروستا  تقسیم می شد.برطبق این تقسیمات شهرستان کهگیلویه جزیی ازاستان غرب بوده است.این استان  ازکردستان تاخلیج فارس امتداد داشته وشامل دروازه شهرستان بوده است برطبق همین تقسیم بندی  کهگیلویه ازفارس جدا گردید,البته قسمتی ازآن که شامل بویراحمد علیا بود کماکان جزیی ازفارس  باقی ماند.درآغازسلطنت محمدرضاشاه پهلوی,کشوربه ده استان با نام اعداداز یک تا ده تقسیم گردید.  استان هفتم درمحدوده استانهای فارس,بوشهروقسمتی ازخوزستان کنونی بود که ازشهرستانهای  بهبهان,شیراز,بوشهر,فسا,آباده ولار تشکیل می شد.شهرستان بهبهان شامل دوبخش بهبهان وتل  خسروبوده درسال 1337 شهرستان کهگیلویه تشکیل گردید که شامل شهرستانهای فعلی کهگیلویه ,گچساران,باشت وباوی,چرام وبهمئی گرمسیر وبخش صیدون رامهرمز بود.درتاریخ21 اردیبهشت  1339 نام استانها ازاعداد تغییرودولت مکلف شدکه باتوجه به سوابق تاریخی نام استانها را اعلام  نماید.دراین تاریخ استان ششم به خوزستان واستان هفتم به فارس تغییریافت...دراین دوران بخش تل  خسرو جزیی ازفارس ومابقی کهگیلویه جزء خوزستان باقی ماند.درسال 1342پس از شورش های فراوان عشایرکهگیلویه بخصوص ایل بویراحمد,بنا به سفارش سرلشکربهرام آریانا فرمانده منطقه عملیاتی جنوب به محمدرضاشاه وبه جهت کنترل منطقه فرمانداری کل بویراحمد وکهگیلویه به  مرکزیت روستای یاسوج تشکیل شد که شامل بخش بویراحمد سردسیر ازاستان فارس (( که تبدیل به شهرستان بویراحمد گردید)) وکهگیلویه ازاستان خوزستان بود. در25مهر1352 بخش  گچساران به شهرستان ارتقا یافت ودرسال1355 فرمانداری کل ازساختارکشورحذف وفرمانداری  کل بویراحمد وکهگیلویه وبویراحمد ارتقا یافت.33این استان ازسال 1342تاکنون باتغییراتی اندک  همراه بوده است که ازجمله آنها می توان به جداشدن بخش صیدون ازشهرستان کهگیلویه والحاق آن به شهرستان رامهرمز,اضافه شدن قسمتی ازبخش کاکان شهرستان سپیدان به شهرستان بویراحمد  وقسمتی ازبخش ماهورمیلاتی شهرستان ممسنی به شهرستان گچساران اشاره کرد.استان کهگیلویه  وبویراحمد اکنون دارای شش شهرستان می باشد. این استان اکنون(1390)شامل شش شهرستان  بویراحمد,گچساران,کهگیلویه,باشت وباوی,دنا,چرام وبهمئی گرمسیری بامشخصات ذکرشده درابتدا مقاله درعرصه سیاسی واداری کشور موجوداست.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  منابع:            1-تقسیمات کشوری,بهرام امیراحمدیان,دفترپژوهشهای فرهنگی,تهران,1383صص 14-15 2-اشکانیان,دیاکونف,م.م.ترجمه کریم کشاورز,انتشارات پیام,تهران,1351 ص 62  3-قوم لراسکندر امان اللهی جهاروند,تهران,آگاه,1370 ص 69                                       4-ایران در آستانه سقوط ساسانیان,کولسینیکف,آ.ا.ی.,ویراستار:ویبگولوسکایا,ترجم    م.ر.یحیایی,تهران,کندوکاو,1389 صص 187 -181  5-بهرام امیراحمدیان,همان صص 42-44 6-آرتورکریستسن سن ,ایران درزمان ساسانیان,ترجمه رشید یاسمی ,تهران,ابن سینا, 1345 صص161-157 7-هانیس گاوبه,ارجان وکهگیلویه(ازفتح اعراب تاپایان دوره صفوی)ترجمه سعیدفرهودی,تهران, انجمن آثارومفاخرملی,1359 ص 10 8-دورق هندیجان کنونی است اما بعضی آنرا شادگان خوانده اند. 9-هاینس گاوبه همان صص10-11 10-اصطخری,مسالک وممالک,به اهتمام ایرج افشار,بنگاه ترجمه ونشرکتاب,134,ص102 11-ابن خردادبه,المسالک والممالک,ترجمه دکترحسین قره چانلو,تهران,137 ص 37,وی رموم فارس را چهار عدد می داند. 12- اصطخری,همان ص 102 13-احمد اقتداری ,خوزستان,کهگیلویه وممسنی,تهران,انجمن آثارومفاخرملی,1359صص262-261 14-محمودباور,کهگیلویه وایلات آن,بی نا ,1324,ص6 15-بهرام امیر احمدیان,همان,ص49 16-گاوبه همان صص13-15 17-بهرام امیر احمدیان,همان ص59 18-همان صص59-60 19-تمام منابعی که نگارنده باآن برخورد داشته است به تعلق قبادخوره به فارس تاکیدداشته اند 20-گاوبه همان ص16,اماتوضیحات درون پرانتز ازنگارنده است. 21-تذکره الملوک,باتعلیقات ولادیمیرمینورسکی,به کرشش دکترمحمد دبیر ساقی,ترجمه مسعود رجب نیا,امیرکبیر,تهران,1378 صص4-5 22-خان بابا بیانی تاریخ نظامی ایران دردوره صفویه,استادبزرگ ارتشتاران,1353 صص7-8 23-محمدهاشم آصف(رستم الحکما),رستم التواریخ تصحیح وتحشیه,محمدمشیری,تهران,1348 ص320 24-بهرام امیراحمدیان,همان صص 80-81 25-گاوبه,همان ص17 26-رجوع شودبه : حاج میرزاحسن حسینی فسایی,فارسنامه ناصری به تصحیح وتحشیه  دکترمنصوررستگارفسایی,موسسه انتشارات امیرکبیر,چاپ چهارم,1388 ازصفحه 1479 به بعد. 27-ژ.دمورینی عشایرفارس(اصطلاحات اداری)مترجم دکترجلال الدین(فیع فر,انتشارات دانشگاه  تهران,1375,ص41. 28-میخائیل سرگی یویچ ایوانف,عشایرجنوب(عشایرفارس)کیوان پهلوان ومعصومه داد,انتشارات  آرون 1385 ص113 29-محمودباور,کهگیلویه وایلات آن,بی نا,گچساران,1324 ص 6 30-محمودباورهمان 31-5 ژ.دمورینی,همان ص 39 32-بهرام امیراحمدیان,همان صص 83-82 33- رجوع به حافظه شخصی و بهرام امیراحمدیان,همان صص 100-85 مهدی خادمیان :  گچساران 5/5/1390    ساعت :  4:50  بامداد
 |+| نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 19:11  توسط مهدی خادمیان  | 

گفتاری درباب وجه تسمیه کهگیلویه

استان کهگیلویه و بویراحمد بامساحت  16246  کیلومتر مربع در جنوب غربی ایران قرار دارد.این استان

ازشمال به استان های اصفهان وچهارمحال بختیاری,از جنوب با فارس و بوشهر,از شرق بافارس وازغرب با

خوزستان همسایه است. استان کهگیلویه و بویر احمد فعلی جزیی از منطقه کهگیلویه باستانی است که از

سال 1342هجری خورشیدی وارد نقشه سیاسی ایران گردیده است.آنچه درگذشته و درکتاب های قدیمی

کهگیلویه خوانده شده است منطقه ای به مراتب بزرگ تر ازاستان فعلی کهگیلویه وبویراحمد است که شامل

مناطقی ازاستانهای همجوار خوزستان وبوشهر نیز بوده است.موضوع این گفتار درباب وجه تسمیه کهگیلویه

 می باشد وجغرافیایی تاریخی منطقه کهگیلویه,فقط به اندازه نیاز این گفتار پرداخته می شود(نویسنده این

گفتار درمقاله ای به نام جغرافیایی تاریخی کهگیلویه به گونه ای نسبتا مبسوط,مشروح به جغرافیایی تاریخی

منطقه کهگیلویه پرداخته است که علاقمندان می توانند به آن رجوع نمایند.) منطقه ای که درمتون تاریخی

 به عنوان کهگیلویه شناخته شده است پیش ازاسلام همواره جزیی از ایالت یا ساتراپی پارس وگاها منقسم

 میان این ساتراپی وساتراپی ایلام یا سوزیانا بوده است و از نام دقیق و تاریخی آن دردوران های هخامنشی

و اشکانی اطلاعی دردست نیست وتحقیقی دراین مورد تاکنون صورت گرفته است اما بنا به گفته طبری در

زمان قباد ساسانی,وی شهر رام قباد را بنیاد نهاد و این شهری است که به نام بیرام قباد نیز معروف است و

ارجان1 نیز نامیده می شود.وی برای این شهر کوره2 ترتیب داد که شامل قسمتهایی از کوره دورق3 و کوره

رامهرمز شد.ابن فقیه اطلاعات طبری را تکمیل نموده و می گوید که قسمت های از استان های ذکرشده به

همراه قسمت هایی از اردشیر خوره و اصفهان برای تشکیل استان جدید ارجان در نظر گرفته شده است .

بنابراین استان ارجان (کهگیلویه بعدی)درمیان استان های دورق,رامهرمز,اصفهان,شاپور,اردشیرخوره و خلیج

فارس بوجود آمد.4بدین گونه برای نخستین بار استان جدیدی به نام  قباد خوره یا کوره  قباد بوجود آمد که

 ارجان نیز خوانده می شد و واحد سیاسی تازه ای به نام ارجان که معرب کلمه ارگان است وارد تقسیمات

 سیاسی ایران گردید.این استان از زمان تشکیل تا دوران معاصر-گذشته از دوران کوتاهی که جزء خوزستان

 بوده-همواره جزیی از فارس بوده است.اما چه شد که نام قبادخوره یا ارجان به کهگیلویه تغییر یافت؟ دراین

مورد نظرات گوناگونی ابراز شده است.دراین نوشتار به سه نظریه درمورد این وجه تسمیه پرداخته می شود.

نظریه ای اول که به نظر نگارنده صحیح تر و مقرون به واقعیت است در ابتدا آورده می شود و برای آشنایی

بیشتر به نظرات دیگر هم اشاره می گردد.برای روشن شدن نظریه اول لازم است ابتدا با تقسیمات کشوری

دردوران ساسانیان آشنا شویم.دراین دوران با دو نوع تقسیم بندی مواجه می شویم : درتقسیم بندی اول

کشور به چهار قسمت تقسیم می شد و هر کستک شامل چند شهر یا شهرستان بوده که هر شهر ساسانی

همسنگ و همواره یک ساتراپی اشکانی است. به نو به خود هر شهرستان به چند کوره یا خوره تقسیم می

گردید که هرکوره نیز به چند تسوگ که شامل چند ده یا روستا بوده تقسیم می شده است.5درتقسیم بندی

دیگر که مورد نظر پرفسور کریستین سن می باشد,کشور به چند ایالت,هرایالت به چند استان,هراستان به

چند شهر((که مرکز آن شهرستان می گفتند))وروستا تقسیم می شده است.6 اما آنچنانکه ازمتون اسلامی بر

می آید,اصطلاح دیگری نیز درتقسیم بندی ولایت پارس در زمان ساسانیان وابتدای دوران اسلامی مصطلع

بوده است و آن واژه رم یازم می باشد.آنچنانکه از همین متون بر می آید رم یازم اصطلاحی عشایری است

و زم در زبان کردی به معنای قبیله است و استاد سعید نفیسی معتقد است که(( رم....کلمه ای است که در

زمان ما,رمه شده و این کلمه به زبان عرب هم رفته و اغلب به خطا آن را((زم))که جمع آن را که می بایست

((رموم)) باشد,زموم نوشته اند)). یاقوت حموی نیز به این مسئله اشاره دارد و می گوید رم در نزد کردان به

 معنی تیره است که به تازی((حی))گویند7.استخری دراین مورد توضیح بیشتری می دهد و می گوید:((چند

جایگاه در فارس وجود دارد که به زم شهرت دارند و مراد قبیله باشد,هر زم را شهر و ناحیتی است و دارای

رئیس می باشد که خراج و داد و ستد و راهنمایی راه ها بر عهده بوده باشد.8 استخری به همراه ابن بلخی و

یاقوت حموی رموم یا زموم فارس را پنج عدد نوشته اند,اما ابن خرداد به چهار زم فارس نام می برد.9آنچنان

که از نوشته استخری بر می آید هر رم دارای قلمروئی مشخص بوده,که این رم به نام رئیس قبیله خوانده

می شده و قلمرو نیز نام مشخص خود را داشته است : 1- رم جیلویه یا رمیجان که از همه بزرگتر است.

2- رم احمد بن الیث یا رم لوالجان. 3- رم حسین بن صالح یا رم دیوان 4- رم شهریار یا رم با زنجان 5-

رم احمد بن لیث یا رم کاریان.10 ابن بلخی نیز همین را نقل می کند فقط رم حسین بن صالح را رم زیوان

خوانده است.11 یاقوت حموی نیز ازپنج رم نامبرده وفاصله آنها تا شیراز را بیان می دارد : 1- رم حسن پسر

جیلویه (تا شیراز 14 فرسنگ) 2- رم ارادامک پسر جوانا به (تا شیراز 26 فرسنگ) 3- رم قاسم بن شهریار

که آن را کوریان نامند (تا شیراز 5 فرسنگ) 4- رم حسن پسرصالح که رم سوران می نامند (تا شیراز هفت

فرسنگ) 5- رم احمد پسر صالح که آن را رم ریزان نامند. اما ابن حوقل در صوره الارض از پنج رم فارس

نام می برد و حدود و ثغور آن را تا حدودی مشخص می نماید :(( اما زموم فارس پنج است,بزرگترین آنها

زم جیلویه معروف به رمیجان,درپشت اصفهان است و قسمتی از ولایت های اصطخروشاپور را فرا می گیرد

 ,به حدود اصفهان و از سوی دیگر به حدود خوزستان,ازسوی دیگر به منطقه ناحیه شاپور می رسد وهمه

شهرها وقوای آن چنان است که گویی از اعمال اصفهان است,مردم مازنجان از اعمال اصفهان,مجاور زم

جیلویه اند.))12از تمامی متون بالا می توان چنین استنباط نمود : اول اینکه تقسیم بندی رموم فارس یک

تقسیم بندی عشایری است دوم اینکه هر رم دارای منطقه و قلمروئی مشخص است و سوم اینکه هر رم

علاوه بر اینکه به نام منطقه خود خوانده می شود به نام رئیس آن نیز خوانده می شود.بنابراین می توان

چنین نتیجه گیری کرد:در اواخر ساسانیان و اوایل دوران اسلامی قبیله ای عشایری که به نام رئیس خود

(جیلویه),رم جیلویه خوانده می شده است در منطقه ای به نام رمیجان که شامل قسمتهایی از ولایت های

اصطخر و شاپور در فاصله اصفهان و خوزستان و کازرون بوده اقامت داشته اند.بنابراین توضیحات زمیجان

 تقریبا منطبق بر قسمت های کوهستانی استان (ولایت) قباد خوره یا ارجان بوده است.و ازآنجا که پس از

جیلویه (گیلویه)پسر یا پسران وی (حسن و حسین هردو آمده است امکان دارد که نام یک نفر به دو گونه

نوشته شده باشد و یا اینکه دو برادر که به ترتیب به ریاست قبیله رسیده باشد) به مسند قدرت و ریاست

رسیده اند, کم کم نام جیلویه بر این  رم  مانده  و  رم  جیلویه  جایگزین  نام  منطقه ای آن  ,رمیجان

گردیده است.بدین ترتیب رم جیلویه شامل مناطق عشایری و کوهستانی ولایت ارجان یا قباد خوره  می

شده است  و چون در سراسر ایران  و  به خصوص منطقه پارس یکی از روشهای نامگذاری کوهستانها

 ,نامگذاری به نام صاحبان آنان بوده است, با منسوخ شدن کلمه رم یا زم, نام گیلویه بر منطقه کوهستانی

باقی مانده و به کوه گیلویه که خلاصه آن کهگیلویه بوده تغییر یافته است. اما این نام((کهگیلویه)) که شامل

مناطق کوهستانی ارجان بوده,با خرابی شهر ارجان و جایگزین شدن شهربهبهان به جای آن, کم کم بر تمام

ولایت اطلاق گردیده و بدین ترتیب تمام ایالت به نام کهگیلویه خوانده شده است محمود باور نیز به گونه ای

این نظریه را تاکید می کند وی ضمن نقل نظر فارسنامه که در سطور آینده می آید چنین می گوید : ((

بعضی از مطلعان محلی عقیده دارند یکی از امرای فضلویه به نام گیلو (معروف به گیلویه) که در شجاعت و

رشادت مشهور دوران خود بوده, برای چندی کوهستان این نواحی را مرکز عملیات خود قرار داده و با

همانگان دورونزدیک در  زد و خورد بوده است و از این جهت این کوهستان به نام او معروف گشته و به مرور

زمان تمام این ناحیه بدان نامیده شده است))13 همانگونه که گفته شد به نظر نگارنده, این نظریه با توجه به

شواهد تاریخی, خخخخ ترین است اما در مورد وجه تسمیه کهگیلویه نظرات دیگری نیز وجود دارد که ذکر

آنان خالی از فایده نیست : در فارسنامه ناصری که یکی از کاملترین متون متاخر راجع  به تاریخ و جغرافیای

منطقه پارس باستانی( شامل فارس , بوشهر , کهگیلویه و بویراحمد قسمت های از هرمزگان و خوزستان و

جزایر خلیج فارس و بحرین است ) چنین آمده است (( این اسم را بر این بلوک برای آن گذاشته اند که اگر

کوهستان آن را نسبت به صحرای آن دهند از نیمه ده یک بلکه چهار یک ده یک, باز کمتر باشد و گیلو به

کسر کاف تازی و سکون یا دو نقطه و ضم لام وسکون واو, نام میوه ای است در کوهستان که در فارسی آن

را کیالک و در اصفهان کویج و در طهران, زالزالک گویند و درخت کیالک کوهستان این بلوک بیشتر از همه

جای مملکت فارس باشد و اگر آخر کلمه ای واو ساکن, باشد لفظ (( یه )) را بر او بیفزایند مانند بندر عسلو

و مزرعه طغو و قریه دهوو فضلو شبانکاره که آنها  را عسلویه و طغویه و دهویه و فضلویه گویند))14 ظاهرا این

نامگذاری مورد تائید استاد محمد  معین  نیز قرارگرفته است چنانچه در فرهنگ معین ذیل واژه کهگیلویه

چنین آمده است : میوه وحشی زالزالک را دراین را دراین ناحیه ( گیلویه ) گویند و بدین مناسبت آن منطقه

را ( که گیلویه ) نامیده اند. اما استاد احمد اقتداری نامگذاری این منطقه را به گونه ای دیگر احتمال داده

است. ایشان کلمه کهگیلویه را به چند بخش( که + کی + ل + ویه) تقسیم کرده و که را مخفف کوه, کی را

به دلیل استفاده پیشوند کی که برای بزرگان و که خدایان در منطقه مورد استفاده قرار داشته است, ل به

مفهوم ها جمع درزبان لری محاوره ای منطقه, و یه را پسوند نسبت خوانده است که به طور خلاصه آن را

کهگیلویه به معنی کوهی که درآن کی ها سکونت دارند احتمال داده است.15اما همانگونه که گفته شدبه نظر

نگارنده محتمل ترین آنها همانست که در ابتدا ذکر شده است.  به هر صورت  به  مرور  زمان  نام کهگیلویه

جایگزین نام زمیگان گردید و با ویران شدن شهر ارجان و جایگزین شدن بهبهان, این نام به تمام ایالت

 ارجان تسری یافت.در اواخر دوران قاجار تقسیم بندی های جدیدی در تقسیمات کشوری معمول گردید

 و نام منطقه به صورت کهگیلویه و بهبهان تغییر یافت.در دوران پهلوی اول ( 1316 ) و با بوجود آمدن واحد

سیاسی به نام شهرستان,کل منطقه کهگیلویه باستانی(شامل استان کهگیلویه و بویر احمد فعلی,شهرستان

 های دیلم فعلی در بوشهر و بهبهان , آغاجری , امیدیه , ماهشهر و هندیجان درخوزستان) به نام شهرستان

بهبهان نامگذاری گردیده و در سال 1337شهرستان کهگیلویه بوجود آمد که شامل کل استان کهگیلویه و

بویراحمد فعلی (بجز بخش بویر احمد علیا که جز استان فارس بود) و بخش صیدون رامهرمز بوده با وقوع

شورش های عشایر کهگیلویه در سال1342 بخش بویر احمد علیا از فارس انتزاع یافت وتبدیل به شهرستان

بویراحمد گردید که همراه شهرستان کهگیلویه تبدیل به فرمانداری بویراحمد و کهگیلویه و پس استان

کهگیلویه و بویر احمد گردید.16 هرچند هدف نگارنده از نوشتن این مقاله صرفا وجه تسمیه کهگیلویه بوده

است که درسطور قبل به آن پرداخته شده است اما در پایان ذکر یک نکته را ضروری می دانم :متاسفانه عده

ای ازمورخین و نویسندگان کم سواد و بعضا معتصب در نوشته های خود از ایل بویر احمد به صورت مستقل

از کهگیلویه یاد می کنند و از واژه های جعلی مثل ایل کهگیلویه و بویراحمد یا ایلات کهگیلویه و ایلات بویر

-احمد استفاده می کنند,چنانچه در سطور بالا آمد در تمامی تاریخ کل منطقه کهگیلویه خوانده شده وایل و

منطقه بویر احمد جزئی از ایلات  و منطقه کهگیلویه  بوده  است و نه مستقل یا جدای از آن, بنابراین کاربرد

واژه کهگیلویه و بویراحمد تنها در مورد استان صحیح است و لاغیر و کسانی که این واژه را در مورد ایلات یا

منطقه به کار می برند نادانسته ظلمی بزرگ بر تاریخ  ایل و منطقه بویراحمدمی کنند زیرا که این تفکیک,

عملا این ایل و منطقه را فاقد تاریخ و اصالت تاریخی می نمایند چراکه در تمامی تاریخ تا سال1342 فقط از

کهگیلویه نام برده شده است وبدین گونه ایل بویر احمد را به عنوان بزرگترین ایل از ایلات کهگیلویه از تاریخ

خود محروم می نمایند.امیدوارم خوانندگان عزیز بویراحمدی این موضوع را به حساب تعصب نگارنده نگذارند

و آن را دغدغه ای تاریخی و فرهنگی بدانند که بیشترین ضرر آن متوجه تاریخ منطقه و ایل بزرگ بویراحمد

است.

 

 

 

 

 

 

 

 

1-    ارجان شهری در کنار بهبهان کنونی بوده است که بر اثر زلزله و شورش اسماعیلیه خراب گردید و

شهر بهبهان کنونی در چند کیلومتری آن , جایگزین ارجان گردید.

2-    کوره از واحدهای تقسیم بندی در زمان ساسانیان و اوایل اسلامی که تقریبا معادل ولایت و ازقسمت

های یک ایالت است.

3-    دورق , هندیجان و شادگان کنونی است.

4-     هاینس گاوبه ,ارجان و کهگیلویه از فتح اعراب تا پایان دوره صفوی :ترجمه سعید فرهودی تهران,

انجمن آثار و مفاخر ملی , 1359 صفحه 10.

5-تقسیمات کشوری,بهرام امیراحمدیان,دفتر پژوهشهای فرهنگی,تهران,1383,صفحه 44-42.

6-ایران در زمان ساسانیان,آرتورکریستین سن,ترجمه رشید یاسمی,ابن سینا,1345,صفحه161-157.

7-به نقل از تاریخ اجتماعی کوه کهگیلویه و بویر احمد,یعقوب غفاری,اصفهان,انتشارات گل ها,1378,

صفحه 40

8-اصطخری (استخری) مسالک و ممالک به اهتمام ایرج افشار,بنگاه ترجمه ونشرکتاب,1340,صفحه

102

9-ابن خرداد به المسالک و الممالک,ترجمه دکتر حسین قره چانلو,تهران,1370,صفحه 37

10-استخری(اصطخری) همان صفحه 102

11-فارسنامه,ابن بلخی,به کوشش علی نقی بهروزی,شیراز,اتحادیه مطبوعاتی فارس,1343,صفحه

240

12-ابوالقاسم محمد ابن حوقل,سفرنامه ابن حوقل در ایران در ((صوره الارض)),ترجمه و توضیع دکتر

جعفر شعار,تهران امیرکبیر,1345,صفحه 29-25

13-کهگیلویه و ایلات آن,محمود باور,گچساران,بی نا,1324,صفحه 7

14-حاج میرزا حسن حسینی فسایی,فارسنامه ناصری,جلد دوم تصحیح و تحشیه از دکتر منصور

رستگار فسایی,انتشارات امیرکبیر,چاپ چهارم 1388,صفحه 1467-1466

15-احمد اقتداری,خوزستان,کهگیلویه و ممسنی,انتشارات انجمن آثار ملی,تهران,1359.

16-مهدی خادمیان,جغرافیای تاریخی کهگیلویه,بی نا,1390,صفحه 9-7.

 

مهدی خادمیان زیدونی 2/8/1390 ساعت 12 شب/گچساران

 

 

 

    

 

          

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 19:10  توسط مهدی خادمیان  | 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 19:1  توسط مهدی خادمیان  | 
 
  بالا